جای خالی داشتن
اینجا قرار هست من جاهای خالی زندگیم، تنم و احساسم را با نوشتن و نوشتن پر کنم.بایگانیِ اوت 21, 2010
تنها آغوش تو مونده.
اومد من رو بغل کنه حس خیلی بدی داشتم خودم کشیدم عقب اخمهاش کرد توی هم گفت ما خیلی سال که با هم دوست هستیم یه بغل که میشه، رفتم پشت میز نشستم گفتم نه من توی دوستیام متعهد هستم الان کسی هست توی زندگیم دلم نمیخواد نمیتونم، بعدش شروع کرد موعظه کردن که ول که این حرفها رو دیگه دورهای این حرفها گذشته الان زنهای شوهردارش متعهد نیستن، مردها همینطور، خیلی سخت میگیری، جوانی باید لذت ببری، گفت تو فکر میکنی اون فقط با تو هست، به تو وفاداره، گفت واقعن فکر میکنی جز تو هیچ دختر دیگهی تو زندگیش نیست، هی از این حرفها زد، من نشسته بودم پشست میز داشتم به تو فکر میکردم، بلند شدم گفتم من کاری به اون و آدمهای دیگه ندارم هر کسی هر کاری میکنه اول برای خودش میکنه من به این اصل اعتقاد دارم من دوست ندارم به جز آغوش اون تا وقتی هست آغوش مرد دیگهی رو تجربه کنم کیفام رو برداشتم اومدم بیرون همین و تمام.