جای خالی داشتن

اینجا قرار هست من جاهای خالی زندگیم، تنم و احساسم را با نوشتن و نوشتن پر کنم.

بایگانیِ اوت 11, 2010

وقتی نمیشه مرگ رو تعبیر کرد.

من چطور می توانم به تو بگویم صبور باش، وقتی خودم هنوز بعد از یکسال و خورده ای صبور نبوده ام، منی که هر بار پایم را می گذارم داخل کوچه بغض در گلویم آوار می شود، وقتی می بینم ماشین پدرم دیگر جلوی خانه نیست، وقتی دیگر صدایش توی خانه نیست، وقتی دیگر دست نوازشش نیست، من چطور می توانم به کسی که تازه پدرش رااز دست داده بگویم صبور باش، چطور می توانم بگویم خدا بزرگ است که حتمن بزرگ هست، من چطور می توانم بگویم مریم آروم باش درست می شود وقتی میدانم جای خالیش باهیچ چیز پر نمی شود، چطور می توانم بگویم مریم عزیزم دعا کن وقتی میدانم با دعا فقط یه آرامش نسبی به تو دست میدهد ولی ته دلت آتشی دائمی برقرار است من چطور می توانم بگویم مریم روحش شاد وقتی آشوبم و هیچ تعبیری برای این مرگ ندارم، چطور می توانم اینهمه ناتوانی را ببینم و صبوری کنم که مریم جان زندگی مجموعه از همین لحظات هست که مادستمان کوتاه هست در برابر مرگ خیلی هم کوتاه هست دستمان…

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.