یه روزهای برای همه پیش اومده ظاهر امر همه چیز خب و اوکی هست ولی از نظر احساسی و حالت روحی بهم ریخته هستیم، دیروز من همینطوری بودم، نگاه ظاهر قضیه می کردم همه چیز مرتب بود ولی من انگار توی دلم داشتن رخت می شستن توی فکرم انگار یکی داشت جاروبرقی می کشید، اوضاع اصلن خب نبود، توی این خب نبودنها کسی هم نبود، تا وقتی آفیس بودم به طبع سرگرم کار و هی حواسم رو پرت می کرد، ولی قضیه خیلی وخیم تر از اینا بود که بشه سر و ته اش رو با کار و موسیقی و کتاب بهم آورد، رسیدم خونه تا وارد اتاقم شدم چشمم به عکس بابام افتاد انگار داغ دلم تازه شد عکسش رو گرفتم توی بغلم و شروع کردم به گریه فکر کن داشتم التماس می کردم برگرد، نمیدونی چه حال ویرانی داشتم به یه عکس داشتم التماس می کردم برگرد به خدا به کائنات نمیدونم به هر چیزی که فکرش رو می کردم امکان داره برام این کار رو انجام بده التماس می کردم برگرد یه لحظه به خودم اومدم هوشیار شدم میون گریه و اشک خنده ام گرفت خیلی خنده رو کردم به عکس بابام گفتم چه توقع بیهوده ی دارم اون آدمی که زنده است داره راست راست راه میره هر چی به این خدا میگم این رو بده بمن گوش نمیده اصلن محل من نمیذاره بعدش بیاد تو رو که نزدیک یکسال از من گرفته برگردونه که هر کدوم از این کار رو انجام بده چه تو رو برگردونه و چه اون رو بده بمن برای من معجزه است .. بیهوده داشتم التماس می کردم.
جای خالی داشتن
اینجا قرار هست من جاهای خالی زندگیم، تنم و احساسم را با نوشتن و نوشتن پر کنم.3 دیدگاه»
نه خدا گوش میده. اگه صلاح باش یه جوری میده
هیچ چیز بیهوده التماس نمیکردی
بذار بهت بگم که همه میمیریم و درسته که اون نمیاد پیش تو ولی تو بالاخره میری پیش اون .پس به دیدار دوباره ایمان داشته باش
سلام، واقعا برای پدرت متاسفم
نمی دونم بگم خیلی قشنگ می نویسی یا بگم انقدر تلخ بود که فقط می خوام گریه کنم