جای خالی داشتن
اینجا قرار هست من جاهای خالی زندگیم، تنم و احساسم را با نوشتن و نوشتن پر کنم.بایگانیِ اوت 4, 2010
دستام نمی رسه.
یه روزهای برای همه پیش اومده ظاهر امر همه چیز خب و اوکی هست ولی از نظر احساسی و حالت روحی بهم ریخته هستیم، دیروز من همینطوری بودم، نگاه ظاهر قضیه می کردم همه چیز مرتب بود ولی من انگار توی دلم داشتن رخت می شستن توی فکرم انگار یکی داشت جاروبرقی می کشید، اوضاع اصلن خب نبود، توی این خب نبودنها کسی هم نبود، تا وقتی آفیس بودم به طبع سرگرم کار و هی حواسم رو پرت می کرد، ولی قضیه خیلی وخیم تر از اینا بود که بشه سر و ته اش رو با کار و موسیقی و کتاب بهم آورد، رسیدم خونه تا وارد اتاقم شدم چشمم به عکس بابام افتاد انگار داغ دلم تازه شد عکسش رو گرفتم توی بغلم و شروع کردم به گریه فکر کن داشتم التماس می کردم برگرد، نمیدونی چه حال ویرانی داشتم به یه عکس داشتم التماس می کردم برگرد به خدا به کائنات نمیدونم به هر چیزی که فکرش رو می کردم امکان داره برام این کار رو انجام بده التماس می کردم برگرد یه لحظه به خودم اومدم هوشیار شدم میون گریه و اشک خنده ام گرفت خیلی خنده رو کردم به عکس بابام گفتم چه توقع بیهوده ی دارم اون آدمی که زنده است داره راست راست راه میره هر چی به این خدا میگم این رو بده بمن گوش نمیده اصلن محل من نمیذاره بعدش بیاد تو رو که نزدیک یکسال از من گرفته برگردونه که هر کدوم از این کار رو انجام بده چه تو رو برگردونه و چه اون رو بده بمن برای من معجزه است .. بیهوده داشتم التماس می کردم.