جای خالی داشتن

اینجا قرار هست من جاهای خالی زندگیم، تنم و احساسم را با نوشتن و نوشتن پر کنم.

آرشیو برای نوامبر, 2009

عاشقانه 2

وقتی من را می بوسد حس می کنم نسیم های چهار فصل به صورتم می خورد.

نوبتی

خدایا دیگه اگه نوبتی هم باشه، نوبت توست که یه کاری بکنی، الان دیگه وقتش بیدار بشی این ساعتت خیلی وقته داره زنگ میخوره بشنوه صداش رو خب.

عاشقانه 1

من دلم هوای بارونی نمیخواد، اصلن باورن که میاد عشقم قلمبه نمیشه.. من دلم میخواد آفتاب باشه، تو باشی، بعدش که پنجره بازه آفتا ولو میشه توی اتاق درست تو زیر پنجره روی صندلی نشسته باشی همون وقتا که آفتاب می افته روی صورتت دقیقن من همون لحظه رو میخوام، همون چهره ی که نور آفتاب خواستنی ترش کرده… من با هوای آفتابی عاشقت ترت می شم.

اتفاق

اتفاق بد،اتفاق بد است، ولی هر چقدر بتوانیم اثر مثبت پیدا کنیم درجه اون اتفاق بد پایین می آید.

تمام می شود شبی..

ببین عزیزم من،دوست من، رفیق من، هموطن من، جان من، وقتی نمیخوای توی یه رابطه باشی، توی یه دوستی، شهامت داشته باش، رک و رو راست بگو که نمیخواهی باشی، حالا نمیخواهی رک بکی خب راه تو بکش برو اصلن، هیچی نگو، فقط برو، ولی نیا هزار تا تهمت و انگ بچسبون به دوستت به رفیق ات به کسی که یه مدتی رو باهاش بودی، کلی خاطره داری، کلی حرفهای مشترک، کلی روزهای مشترک، نیا همه چیز رابطه رو ببر زیر سوال، نیا خودت رو بی اعتبار کن، بی حرمت کن، الان زمونه ی بی حرمت کردن نیست، الان دوره ی بی احترامی نیست، الان باید حرمت نگه داشت هر چقدر بی حرمتی دیدی، الان باید راحت باشی بدون هیچ ناراحتی، الان دوره ی نیست که من یا تو بخواهیم دروغ بگوییم بهم، الان دوره ی دوست داشتن و بودن هست الان زمانه ی نیست که مردم بخواهند برای با هم بودن یا نبودن هزار تا دلیل بی منطق یا با منطق بیاورند الان زمانه ی هست که فقط یک اس ام اس تکلیف یه رابطه را روشن میکند، نخواستن یه رابطه اینهمه قیل و قال ندارد، ما به همان یک اس ام اس کوتاه خداحافظی از تو راضی بودیم.

مگر معجزه ی رخ دهد

وقتی قرار است چیزی درست نشود، نمی شود، وقتی قرار است کسی نخواهد، نمی خواهد، وقتی قرار است چیزی عوض نشود، نمی شود. حالا هی تو انتظار بکش، هی دعا کن، هی برای خودت انواع و اقسام فلسفه ها را بیاور و هی توضیح بده برای خودت که هر آدمی یه مدلی هست ولی باید همه اینها را بی خیال شوی و قبول کنی قرار نیست چیزی عوض بشود.

متنی از کتابی

خوب فکر کرده ام، دچار توهم نشده ام، تو را دوست دارم اما به تو اعتماد ندارم. چون رابطه ما واقعی نیست، شبیه بازی است. حالا که بازی است، هر بازی قاعده هایی دارد. دیگر نمی خواهم در پاریس تو را ببینم. نه در پاریس و نه هیج جای دیگری که تو را بترساندو وقتی با تو هستم دلم می خواهد بتوانم دستت را در خیابان بگیرم و در رستوران ببوسمت، در غیر این صورت لذتی برایم ندارد. در سنی نیستم که حوصله موش و گربه بازی داشته باشم. پس همدیگر را در جاهای دور می بینیم، هر چه دورتر بهتر.

من او را دوست داشتم. آنا گاوالدا