مدتها است که منتظر کسی نیستم. یعنی کسی را ندارم که منتظرش باشم. بعد از افسانه مدتی طول کشید تا فهمیدم دیگر نمی توانم عاشق زنی بشوم. فهمیدم برای عاشقیت علاوه بر زنی که بتوانی دوستش داشته باشی باید چیزهای دیگری هم باشد. چیزهایی که فکر میکنم با مرگ افسانه برای همیشه در من مُرد. این روزها اگر منتظر چیزی باشم احتمالا مرگ است که گاهی احساس میکنم مثل یک آدم کش حرفه ای دارد در به در دنبالم می گردد.
…..
گوشی را که می گذارم بی خودی دلتنگ می شوم.ناگهان و بی دلیل دلتنگ می شوم.دلتنگ افسانه. دلتنگ همه ی افسانه هایی که نمی شناسم. گاهی فکر می کنم آدمهای زیادی هستند که من می توانم با آن ها عمیقا احساس نزدیکی کنم اما افسوس که نمی شناسمشان.
…
همیشه فکر می کرده ام. حالا هم فکر میکنم. که دردها، انگار هیولاهایی، در گوشه گوشه ی بدن آدمها خوابیده اند و تنها کافی است چیزی آنها را بیدار کند. بیدار که شدند دیگر کسی نمی تواند در برابرشان تاب بیارود. زیر تک تک دندان ها یک هیولا وابیده است.
قسمتهای از کتاب من گنجشک نیستم – مصطفی مستور.
هر چند این کتاب در حد و اندازه های مستور نبود
اما توصیفهی خوب و قشنگی داشت