جای خالی داشتن
اینجا قرار هست من جاهای خالی زندگیم، تنم و احساسم را با نوشتن و نوشتن پر کنم.آرشیو برای آگوست, 2009
خوبی خدا.
فکر کنم وقتش باشد که یکی از آن لبخندهای درست و حسابی ات را بچسبانی به صورتت و همان جا نگهش داری. چون کار ما دیگر از دلیل و منطق گذشته . به هر حال لبخند همیشه بهت می آید.
خوبی خدا / مارجوری کمپر
آدمهای دوست داشتنی.
در اطراف ما آدمهای هستند که ما دوستشون داریم ولی اونها ما رو دوست ندارن.
بوی تو.
من کجا برم که یاد تو همراه من نباشه، من کجا برم که فکر تو همراه من نباشه، من کجا برم که چهره تو جلوی چشام نباشه، این شهر، این خیابونها، این کافه ها همه بوی تو رو میده من کجا برم که بوی تو نباشه.
اولین بی اوی ما.
ماه رمضان شروع میشه و من گریه ام گرفته و این اشک رو نمیتونم هیچ جوری آرومش کنم، اولین ماه رمضون عمرم که پدرم نیست، نمیدونم لحظات افطاری رو چطوری میشه سپری کرد با کسی که یه عمر باهاش نشستی سر یه میز و بهش گفتی قبول باشه بابا دعا یادت نره برای من مخصوص دعا کن و اون خندیده و گفته تو همیشه مخصوصی برای من …
عاشق شوید.
خانم “ف” سرکلاس می گوید: عاشق بودن شفا بخش است، انتخاب کنید عاشق باشید. می گوید مهم نیست طرفتان عاشق شما هست یا نه ولی به او بگویید من همین که به تو عشق می ورزم شارژ می شوم. می گوید اگر میخواهید سالم باشید عاشق شوید و عشق بورزید بدون اینکه منتظر پاسخی باشید..
من میرم توی فکر، یه جایی دور، یه جایی خیلی دور و هی به خودم میگم اینهمه خواستن و اینهمه یکطرفه خواستن یه جایی جوابی داره حالا اینجا نه ولی یه جایی هست که جواب داره امیدوار باش.
I Love You.
و خاصیت دوست داشتن این هست که بخشنده باشی و سخاوتمند که در اینها لذتی ناب هست.
انتظار
انتظار گریه ناکه کلن، هر چقدر هم که بدونی آخرش اون چیزی که تو دلت میخواد میشه باز هم گریه ناکه،اصلن انتظار یعنی اینکه یه بغضی همیشه توی گلوت باشه،آنقدر عمیق که هر لحظه احساس کنی داره می ترکه، انتظار یعنی اشک، یعنی بغض مداوم.. حالا اگر انتظار به خوبی و خوشی به سر اومد که اشکت میشه اشک خوشحالی ولی اگه انتظارت ادامه دار بود و هی ادامه دار و فهمیدی هیچوقت قرار نیست به سر بیاد که میشه اشک دائمی، و بغض دائمی و دیگه با هر تلنگری بغض ات می ترکه و اشکها جاری میشه..
یه وقتایی…
یه روزهای، یه وقتایی، یه اتفاقی که نیفتاده و داری حس میکنی یه چیزی میشه، نگرانی، دلشوره داری و بعدش هی میخوای خودت به خودت دلداری بدی، و هزار تا توجیه و دلیل بیاری که نه این طوری نیست و این مدلی هست و هی وسط هاش با خودت میگه نگران نباش خدا هست، اون حواسش هست، اون میدونه الان توی دلت چه آشوبی هست، اون نمیذاره بعدش یه هو بخودت می آیی می ببنی که اتفاقن انگار خدا میخواد تو همه ی این لحظه های دلشوره، نگرانی، پر آشوب رو تجربه کنی اون عمدن میخواد تو توی این لحظه ها جون بکنی. آنقدر جون بکنی که دیگه یه روزی نگران نباشی، دلشوره نداشته باشی یه روزی بی خیال بشی و بری پی کار خودت…
من گنجشک نیستم.
مدتها است که منتظر کسی نیستم. یعنی کسی را ندارم که منتظرش باشم. بعد از افسانه مدتی طول کشید تا فهمیدم دیگر نمی توانم عاشق زنی بشوم. فهمیدم برای عاشقیت علاوه بر زنی که بتوانی دوستش داشته باشی باید چیزهای دیگری هم باشد. چیزهایی که فکر میکنم با مرگ افسانه برای همیشه در من مُرد. این روزها اگر منتظر چیزی باشم احتمالا مرگ است که گاهی احساس میکنم مثل یک آدم کش حرفه ای دارد در به در دنبالم می گردد.
…..
گوشی را که می گذارم بی خودی دلتنگ می شوم.ناگهان و بی دلیل دلتنگ می شوم.دلتنگ افسانه. دلتنگ همه ی افسانه هایی که نمی شناسم. گاهی فکر می کنم آدمهای زیادی هستند که من می توانم با آن ها عمیقا احساس نزدیکی کنم اما افسوس که نمی شناسمشان.
…
همیشه فکر می کرده ام. حالا هم فکر میکنم. که دردها، انگار هیولاهایی، در گوشه گوشه ی بدن آدمها خوابیده اند و تنها کافی است چیزی آنها را بیدار کند. بیدار که شدند دیگر کسی نمی تواند در برابرشان تاب بیارود. زیر تک تک دندان ها یک هیولا وابیده است.
قسمتهای از کتاب من گنجشک نیستم – مصطفی مستور.