جای خالی داشتن

اینجا قرار هست من جاهای خالی زندگیم، تنم و احساسم را با نوشتن و نوشتن پر کنم.

بایگانیِ ژوئن 22, 2009

می تابه.

چه اهميت داره که صبح زود خواب بد ديدي و با گريه از خواب پريدي و وقتي ديدي خونه خاليه نشستي همونجا بالشت رو گرفتي بغلت بلند بلند گريه کردي…
چه اهميت داره که رفتی توی اتاق بابات و جای خالیش رو دیدی و باز یادت افتاد که نیست هیچوقت دیگه نیست نشستي بلند بلند گريه کردي…
چه اهميت داره که تو با کلی استرس برای دوستت یه جریانی رو تعریف کنی بعدش اون یه چیزی بهت بگه که انگار یه پارچ آب یخ ریختن روی سرت و همانجا بشینی خيلي بلند گريه کنی…

هيچ کدوم از اينا اهميت نداره
باز هم خورشید می تابه روی صورتت و تو میدونی که زندگی در جریان هست…. با همه ی بالا و پایین های که داره…