جای خالی داشتن

اینجا قرار هست من جاهای خالی زندگیم، تنم و احساسم را با نوشتن و نوشتن پر کنم.

بایگانیِ ژوئن 21, 2009

شنبه ی خونین

من از ساعت سه و نیم سمت انقلاب بودم و چیزهای دیدم که شاید اگه کسی برام تعریف می کرد هیچوقت باور نمی کردم دیدم که کلی جوان رو ریختن توی این ماشین های حمل گوشت و درش رو هم بستن و بردن، دیدم که این گاردی ها ریختن سر یه پراید و موتور بی سرنشین و داغونشون کردن و آخرش هم با یه اسپری قرمز روش یه خط کشیدن من دیدم که ملت رو می کردن توی یه کوچه بعدش از دو طرف حمله می کردن میزدنشون من دیدم توی میدان توحید ملت رو به قصد مرگ زدن بعدش باتوم هاشون رو گرفتن بالا می گفتن الله اکبر می رفتن من دیدم که توی امیر آباد مردم با سنگ از خودشون دفاع می کردن و اونها با باتوم حمله می کردن من دیدم یه خانم چادری کاملن محجبه تقاطع امیرآباد و بلوار کشاورز به این بسیجی که زیاد هم بودن گفت شما بسیجی هستید؟ بسیجی زن و بچه مردم رو میزنه؟ بسیجی اونهای بودن که رفتن جبهه و شهید شدن؟ من دیدم خانمه با اشک و گریه همه این حرفها رو میزد و یکی از کله گنده هاشون داد زد سر خانمه .. من دیدم ایرانی چطور ایرانی را میزد …..