جای خالی داشتن

اینجا قرار هست من جاهای خالی زندگیم، تنم و احساسم را با نوشتن و نوشتن پر کنم.

بایگانیِ ژوئن 4, 2009

چهل روز گذشت بی صدا…

چهل روز گذشت و من هنوز باور ندارم که در آن جمعه که خندان از پیش تو آمدم خانه قرار است یکساعت بعدش غم انگیزترین و دردناک ترین خبر دنیا را بشنوم و دنیا را جلوی چشمهایم سیاه شود و از آن روز به بعددیگر نه خنده هایم، خنده است و نه زندگیم زندگی، گویا آتشی در جانم شعله افکند که با هیچ آبی خاموش نمیشود و هر روز که میگذرد بیشتر شعله می گیرد و آرامش در من به دردی عظیمی تبدیل شده است..
چهل روز گذشت و من باور ندارم که دیگر پدری در کنارم نیست که مرحم دردهایم باشد و تکیه گاه روزهای که در این دنیای پر از هیاهو دچارش می شوم و تنها نگاه تو کافی بود برایم که امید را در دلم شعله ور سازد..
دلم تنگم و در تمام این چهل روز بغضی عظیمی از نبودن در گلویم خانه کرده است و زندگی بی تو دیگر آن رنگی را ندارد که باید داشته باشد..
می سپارمت بخدا و همچنان به امید دیدارت در دنیایی بهتر و دیگر به زندگیم ادامه میدم..