جای خالی داشتن
اینجا قرار هست من جاهای خالی زندگیم، تنم و احساسم را با نوشتن و نوشتن پر کنم.بایگانیِ ژوئن 1, 2009
ما موندیم یه مشت خاطره.
تمامش کردم و حالا مانده ام چه کنم با اینهمه خاطره های بی حضور و دوست داشتنی که عمیقا در جانم ریشه دوانیده…. از یکطرف هم نمیتوانستم به یک رابطه بیمار و ناسالم ادامه دهم، رابطه ی که هیچ برایم نداشت جز غصه و آزار، آدم مقابلم دلش با من نبود، این رو خوب میدانستم از رفتارها و برخوردهایش، از نوع کلامش، و دروغی که هی مدام تکرار میشد، کار راحتی نبود برایم، خیلی کلنجار رفتم، اما یه جا آدم باید با خودش رو راست باشد و حقیقت را با همه ی تلخی و غمهایش بپذیرد، تمامش که کردم از لحظه ی اول حضورش در زندگیم مثل فیلم جلوی چشمهایم نمایان شد، و مانده ام که چه شد کار به اینجا کشید که آنقدر خسته بشوم که رفتن را بر ماندن ترجیح دهم، چه شد که بی خیال آنهمه خواستن شدم و ترجیح دادم در قلب و ذهنم دوستش داشته باشم تا اینکه با او باشم ولی گویا نباشم….
گاهی ما آدمها رابطه رو شروع می کنیم بعدش آنقدر عمیق می شیم که از یه چیزهای دور می مونیم، از حق و حقوقی که داریم، از خواسته هایمان و نیازهایمان یه جایی دوست داشتن کافی نیست، شاید لازم باش برای یه رابطه ولی کافی نیست…
همینطوری : تنهام گذاشتی مینا، تنهام گذاشتی / کنعان