جای خالی داشتن

اینجا قرار هست من جاهای خالی زندگیم، تنم و احساسم را با نوشتن و نوشتن پر کنم.

آرشیو برای ژوئن, 2009

اندرزهای درباره مردان.

زندگي مرد در سه “شين” خلاصه ميشود:
شهوت
شکم
شهرت
اگر اين سه را بدست آرد ديگر خداي را بنده نيست.

این جملات عاشقانه و رمانتیک رو جناب آقای “پلوتارک” فرموده اند، اگر شکایتی، اعتراضی دارید برید سراغ اون، من بنده حقیر فقط نقل قول کردم… ولی یه چیزی بگم وقتی یکی همجنس خودتان این رو بگه دیگه چه شودددددددددددد.

می تابه.

چه اهميت داره که صبح زود خواب بد ديدي و با گريه از خواب پريدي و وقتي ديدي خونه خاليه نشستي همونجا بالشت رو گرفتي بغلت بلند بلند گريه کردي…
چه اهميت داره که رفتی توی اتاق بابات و جای خالیش رو دیدی و باز یادت افتاد که نیست هیچوقت دیگه نیست نشستي بلند بلند گريه کردي…
چه اهميت داره که تو با کلی استرس برای دوستت یه جریانی رو تعریف کنی بعدش اون یه چیزی بهت بگه که انگار یه پارچ آب یخ ریختن روی سرت و همانجا بشینی خيلي بلند گريه کنی…

هيچ کدوم از اينا اهميت نداره
باز هم خورشید می تابه روی صورتت و تو میدونی که زندگی در جریان هست…. با همه ی بالا و پایین های که داره…

شنبه ی خونین

من از ساعت سه و نیم سمت انقلاب بودم و چیزهای دیدم که شاید اگه کسی برام تعریف می کرد هیچوقت باور نمی کردم دیدم که کلی جوان رو ریختن توی این ماشین های حمل گوشت و درش رو هم بستن و بردن، دیدم که این گاردی ها ریختن سر یه پراید و موتور بی سرنشین و داغونشون کردن و آخرش هم با یه اسپری قرمز روش یه خط کشیدن من دیدم که ملت رو می کردن توی یه کوچه بعدش از دو طرف حمله می کردن میزدنشون من دیدم توی میدان توحید ملت رو به قصد مرگ زدن بعدش باتوم هاشون رو گرفتن بالا می گفتن الله اکبر می رفتن من دیدم که توی امیر آباد مردم با سنگ از خودشون دفاع می کردن و اونها با باتوم حمله می کردن من دیدم یه خانم چادری کاملن محجبه تقاطع امیرآباد و بلوار کشاورز به این بسیجی که زیاد هم بودن گفت شما بسیجی هستید؟ بسیجی زن و بچه مردم رو میزنه؟ بسیجی اونهای بودن که رفتن جبهه و شهید شدن؟ من دیدم خانمه با اشک و گریه همه این حرفها رو میزد و یکی از کله گنده هاشون داد زد سر خانمه .. من دیدم ایرانی چطور ایرانی را میزد …..

یاد

یاد می مونه که توی این روزهای پر از استرس و اصظراب که باید می بودی، بیشتر از همیشه نبودی، نبودی….

آخر قصه ی من نزدیکه.

فکر می کنم آدم یه جایی از زندگیش خسته میشه.
از همه چیز
جنگیدن
عاشقی
دوست داشتن
خواستن
رفتن
امیدواری
بودن
نبودن
و حتی از خودش..

روزمره گی.

داشتم فکر می کردم توی همه ی اون لحظه های که بمن میگفته نمیتونم، نمیشه، نیستم، کار دارم، اعتبار موبایل ندارم، شارژ موبایل ندارم، توی همه این مدت که شاید هزار بار بیشتر اینا رو گفته بهم و منم باور کردم که واقعن آره شرایط اش یه مدلی که نمیتونه، میتونسته، موبایل داشته، وقت داشته و میشده…. این یعنی یا من خیلی احمق بودم توی این رابطه یا خیلی عاشق بودم و شاید هم احمق عاشق…

سپاس

سپاس از تو که بودی با من هر چند کوتاه.
و حالا رفته ای،
و جای خالیت
مرا می برد به روزهای که
بی آنکه بخواهیم مفت از دست دادیم.

حرفهای پنهای

تو نمیدونمی مکالمات شبانه ی من و خدایم معامله سر تو می باشد روزی هزار بار از خدا میخواهم تو را بمن بفروشد.

چهل روز گذشت بی صدا…

چهل روز گذشت و من هنوز باور ندارم که در آن جمعه که خندان از پیش تو آمدم خانه قرار است یکساعت بعدش غم انگیزترین و دردناک ترین خبر دنیا را بشنوم و دنیا را جلوی چشمهایم سیاه شود و از آن روز به بعددیگر نه خنده هایم، خنده است و نه زندگیم زندگی، گویا آتشی در جانم شعله افکند که با هیچ آبی خاموش نمیشود و هر روز که میگذرد بیشتر شعله می گیرد و آرامش در من به دردی عظیمی تبدیل شده است..
چهل روز گذشت و من باور ندارم که دیگر پدری در کنارم نیست که مرحم دردهایم باشد و تکیه گاه روزهای که در این دنیای پر از هیاهو دچارش می شوم و تنها نگاه تو کافی بود برایم که امید را در دلم شعله ور سازد..
دلم تنگم و در تمام این چهل روز بغضی عظیمی از نبودن در گلویم خانه کرده است و زندگی بی تو دیگر آن رنگی را ندارد که باید داشته باشد..
می سپارمت بخدا و همچنان به امید دیدارت در دنیایی بهتر و دیگر به زندگیم ادامه میدم..

ما موندیم یه مشت خاطره.

تمامش کردم و حالا مانده ام چه کنم با اینهمه خاطره های بی حضور و دوست داشتنی که عمیقا در جانم ریشه دوانیده…. از یکطرف هم نمیتوانستم به یک رابطه بیمار و ناسالم ادامه دهم، رابطه ی که هیچ برایم نداشت جز غصه و آزار، آدم مقابلم دلش با من نبود، این رو خوب میدانستم از رفتارها و برخوردهایش، از نوع کلامش، و دروغی که هی مدام تکرار میشد، کار راحتی نبود برایم، خیلی کلنجار رفتم، اما یه جا آدم باید با خودش رو راست باشد و حقیقت را با همه ی تلخی و غمهایش بپذیرد، تمامش که کردم از لحظه ی اول حضورش در زندگیم مثل فیلم جلوی چشمهایم نمایان شد، و مانده ام که چه شد کار به اینجا کشید که آنقدر خسته بشوم که رفتن را بر ماندن ترجیح دهم، چه شد که بی خیال آنهمه خواستن شدم و ترجیح دادم در قلب و ذهنم دوستش داشته باشم تا اینکه با او باشم ولی گویا نباشم….
گاهی ما آدمها رابطه رو شروع می کنیم بعدش آنقدر عمیق می شیم که از یه چیزهای دور می مونیم، از حق و حقوقی که داریم، از خواسته هایمان و نیازهایمان یه جایی دوست داشتن کافی نیست، شاید لازم باش برای یه رابطه ولی کافی نیست…

همینطوری : تنهام گذاشتی مینا، تنهام گذاشتی / کنعان