جای خالی داشتن

اینجا قرار هست من جاهای خالی زندگیم، تنم و احساسم را با نوشتن و نوشتن پر کنم.

آرشیو برای می, 2009

دلتنگی برای آنچه که نیست.

یه سری آدم هستن که توی زندگی ما خیلی تاثیر دارن خیلی مهم هستند، یعنی بودنشون رابطه مستقیم با همه چیز زندگی ما داره، حالا تو یکی از این آدمهای مهم زندگیت رو از دست بدی، فکرش رو بکن یکی از همین کمیاب ترین آدمها برای همیشه بره از زندگیت، کسی که تکیه گاهت بوده، همه چیزات بوده، به حرف راحته، به واژه راحته، ولی در واقعیت غمی است سنگین و درد آور که با هیچ کلامی نمیشه توصیفش کرد…
دلم تنگ شده برای همه لحظه های کوچیک و بزرگی که با پدرگرامیم داشتم، برای همه حرفها و گپ زدن های گاه و بی گاه، برای همه توجه و نوازشهاش، حتی برای اخم و دعواهاش هم دلم تنگ شده ….
برای صداش وقتی شعر میخواند بلند بلند، برای دستهاش وقتی که آروم می کشید روی موهام و تعریف میکرد..
برای نگاهش.. برای حضورش…
برای همه آنچه سهم یک دختر از پدرش هست تنگ شده…..

تو هم با ما نبودی.

تو به یاد من نبودی
اما من
واسه ات می مُردم
واسه ات می مرُدم..

تغییر قوانین

به خودم میگم کاش خدا به اون کسایی هم که به رحمت خدا رفتن مرخصی میداد، گاهی بیان پیش خانواده هاشون، در کنارشون باشن، کاش خدا یه کمی بفکر دلتنگی اون خانواده ها بود، کاش خدا یه کمی توی قوانین اش تغییر میداد

مٌردن

می گن آدمها وقتی می میرن، اون عزیزانشون که قبلن ها مرده بودن، خبر دار میشن و خوشحال از اینکه یکی از عزیزاشون داره میاد پیششون، میگن اونها میرن به استقبالشون و همه اش دور و برش هستن، بعدش داشتم فکر می کردم حالا که بابام رفته، شاید مردن برام خیلی لذتبخش تر شده، حالا دیگه نگران هیچی نیستم میدونم اونجا بابام منتظرم، و این طوری شاید هم اشتیاق مردن توی وجودت هست و هم دیگه ترسی نداری از مردن..

همه یه روزی باطل می شیم.

از مراسم تشیح جنازه، ختم و مسجد و تسلیت گفتن های گاه و بی گاه، دلسوزی های ناگهانی آدمها رو که بشه پذیرفت و دم نزد، بعدش میرسیم به جای خالی، لباسها، اتاق، کتابها و یادگاری های که هر گوشه ی خونه ریخته شده، و تو هر بار که سرت رو می چرخونی یه هو دلت هٌری می ریزه پایین، ولی همه اینا هر روز که میگذره هی برات انگار جا می افته که دیگه بابایی نیست،که نوازش ات کنه، که قربون صدقه ات بره، که نازت رو بکشه، بابایی نیست که دیگه هر شب باهاش گپ بزنی، حالا دیگه میدونی کم کم باید به جای حرف زدن با خودش با عکسش حرف بزنی، ولی همه اینا رو هم میشه یه کاری کرد هر چند سخت ولی این قسمتش از همه دردناکه تر که شناسنامه باطل شده بابات و گواهی فوتش رو بدن دستت بعدش زل بزنی به اینا و نتونی تکون بخوری..

جای خالی ات.

خالیست جای مهربانی دستهایت
بر اوراق سبز خاطره های زندگیمان
و جای خالی نگاهت
در مجذور آیینه های دلتنگ.

ماتم

واژه هایم ماتم زده هستند، نمیدانم چه بگویم که کمی از اندوه دلم کم شود.

تنها موندم.

احساس آدمی رو دارم که وسط یه بیابون تک و تنها مونده، هر چی هم داد میزنه هیچکس صداش رو نمی شنوه و هیچکسی هم نیست….

امیدهاست در نا امید بودن من.

اون جمعه عصر که از بیمارستان زنگ زدن خونه و گفتن حالا بابام بد شده و بریم بیمارستان و بعدش خانم که داشت با من حرف میزد گفت آمدید برید یه راست دفتر خدمات که یه چیزی انگار توی من شکست، و قلبم تکه تکه شد، توی همه ی اون لحظه ها داشتم دعا میکردم که هیچ اتفاقی نیفتاده باشه و این خانم پرستار اشتباه کرده باشه، توی همه ی لحظه های که سوار ماشین بودم و به سمت بیمارستان هی توی دلم دعا می کردم و یاد این جمله کتاب “خوبی خدا” بودم که “واجب است انسان امید داشت، امیدواری فضیلت است” و من هی داشتم به خودم دلداری میدادم و دعا می کردم غافل از اینکه اون لحظه ها پدر عزیزم به رحمت خدا رفته بوده و من بی خبر از همه جا داشتم دعا میکردم که حالش خوب باشه و یکبار دیگه که نه صد بار دیگه بتونم ببینمش و بوسش کنم و در کنارش باشم حالا دارم فکر می کنم واقعن انسان باید به چه چیزی امید داشته باشه.

روزهای بی معنی

دیگه خنده ی روی لبهام معنی نداره وقتی وجودم پر از غمه و دلتنگیه.