جای خالی داشتن
اینجا قرار هست من جاهای خالی زندگیم، تنم و احساسم را با نوشتن و نوشتن پر کنم.آرشیو برای آوریل, 2009
اردیبهشت نوای غم انگیزی دارد.
چهارمین روز اردیبهشت
وقتی بلبلان داشتن نوای عشق می خوانند
من در سوگ پدرم نشسته بودم
و نوای عشق بلبلان
برایم غم انگیزترین نوای دنیا بود..
اردیبهشت دیگر بوی عشق ندارد برایم
بوی غم دارد
غم رفتن پدر که نمی توانم بگویم
غم رفتن رفیقم، یارم، عزیزترینم
با رفتن پدرم
من نیز تمام شدم
تا ابد
تا همیشه…
با تو انگار تو بهشتم.
یه وقتایی زنگ میزنی به آدم خاص زندگیت، بعدش واقعن نمیدونی باید کلمه اولی رو که میگی چی باشه، مثلن بگی سلام، یا خیلی خودمونی تر بعدش دلت میخواد وقتی طرفت میگه بله یا الو، تو با صدای خیلی آروم بگی “دوستت دارم” بعدش اون که اونطرف خط بگه جانم، بله، بعدش تو یه کمی نرمتر و با صدای کمی خیلی کمی بلندتر بگی “دوستت دارم” بعدش یه هو انگار یه مشت مهر و محبت ریخته شده توی صداها و حرفها و واژه ها بعدش تلفن که تمام میشه، احساس میکنی دقیقن وسط بهشت قرار داری حتی اگه موقتی باشه…
اردیبهشت یعنی بوی تو.
و اردیبهشت یعنی عاشقیت دوباره و هی دوباره
و بوسه های گاه و بی گاه
و آغوشهای نابهنگام و دل باختن های ناگاه…
و اردیبهشت یعنی تو که در من رخنه کردی
همچون عطر بهار نارنج..
نامه ی عاشقانه.
دلم میخواد یه روز صبح که از خواب بلند میشم، یعنی نه قبل از اینکه از خواب بلند شم، با صدای زنگ از خواب بیدار بشم، بعدش بینم پستچی برام یه نامه ای از تو آورده، بعدش من همانجا روی تختخواب درهم برهم ولو بشم و نامه رو باز کنم، بوی گل یاس آنقدر توی نامه زیاد باشه که وقتی نامه رو باز میکنم همه اتاق پر بشه از فضای گل یاس، بعدش ببینم تو برام عاشقانه نوشتی یعنی از اولین کلمه که شروع کردی به نوشتن تا آخرین کلمه و بعدش نقطه عاشقانه باشه، اصلن دلم نمیخواد چیزی دیگه ی بنویسی، حتی از حال خودت، دلم میخواد یه نامه ای تماما عاشقانه با واژه های عاشقانه باشه…
تایتل نداره این مطلب.
پدرم مریضه، الان حدود یک هفته است که بیمارستان بستری شده، و من اصلن نای گفتن به کسی رو ندارم، حالا دیروز قرار شد که قلبش رو عمل کنند، معلوم نیست کی و دقیقن چطوری .. اینا همه به کنار، بعدش هی توی این مدت زنگ میزنه به من، از من معذرت خواهی میکنه، که پیش ام نیست، که تنهام گذاشته، هی بهم میگه ببخشید که تنهات گذاشتم و درکنارت نیستم، آدم بغض می کنه، گریه اش میاد، خب آدم چطوری میتونه عاشق این بابا نباشه هان.. چطوری میشه….
گریه
اینکه حالت خوب نیست دلت بخواد یکی باشه که بری توی بغلش گریه کنی اصلن خواسته عجیب و غریبی نیست خب.
عشق
گاهی وقتا تو بدون دلیل عشق بده، حالا هی عشق بده بالاخره یه روزی اون آدمه که هی داری بهش عشق میدی به خودش میاد بعدش یادش می افته که هی تو داری بهش عشق میدی، شروع میکنه به حرکت کردن، تو صبور باش یه روزی اون خودش متوجه میشه که تو داری بهش عشق میدی بدون هیچ توقعی.
قدم
هر روز که میگذره من یک قدم به تو نزدیکتر میشم و تو یک قدم دورتر برای همین که هیچوقت بهم نمی رسیم.