جای خالی داشتن
اینجا قرار هست من جاهای خالی زندگیم، تنم و احساسم را با نوشتن و نوشتن پر کنم.آرشیو برای مارس, 2009
تسلیم.
خدایا تو شاهدی که یه لحظه هم غافل نشدم از حضورت، حتی توی بدترین شرایط زندگیم حواسم بوده که تو هستی و هی زمزمه کرده ام، هی گفته ام و هی صدایت کرده ام… حالا به روش خودم، با لحن خودم با ترکیب خودم… اصلن اینکه هر کسی خدا را با صدای خودش بخواند لذتی دارد که خدا هم فکر کنم کیف میکند از اینکه هر کسی او را با لحن و صدای خودش می خواند و گاهی غرق همه ای این صداها و لحن ها می شود و به خودش و ما می بالد که چه همه خوش و صدا و خوش لحن هستیم…. حالا خدایا شاهدی که من این روزها تسلیمم و راضیم همین …
معجزه
یه آرامش خاصی ریخته ته دلم و من دلم میخواد فکر کنم معجزه ی رخ داده توی وجودم…
دنبال دلیل و بهانه نیستم براش، فقط آرومم همین.
رفتنی باید بره.
وقتی کسی میره، حالا به هر دلیلی خیلی مهم نیست، همین که پاش رو میذاره اونطرف خط انگار دیگه جای براش نیست اینطرف، انگار نباید برگرده، انگار اونی که میره باید می رفته…..
حالا وقتی کسی میره و برمیگرده دیگه سرجاش نیست، انگار حجمش کوچپکتر شده باشه یا جاش بزرگتر هی چفت نمیشه، هی سرجاش نمی افته، هر چقدر سعی میکنی روغن کاری کنیش، بهش برسی ولی فایده نداره ..
انگار اونی که میره وقتی برمی گرده نه جاش دیگه اونی هست که بوده نه حسش و نه خودش…
عید اومد، بهار اومد.
دلم میخواهد سال جدید رو با لبخند شروع کنم، با مهربانی و عشق و اصلن فکر نکنم که یک چیزهای دیگر شاید سرجایش نیستند، دلم میخواهد سال جدید را با آرامش شروع کنم و دعا کنم… دلم میخواهد دقیقن لحظه تحویل سال سرشار باشم از دعا برای خودم و همه آدمهای که می شناسمشان هر چند اندک…
سال خوبی را آرزو میکنم برای همه اونهای که میان میخونن و اونهای که نمی خونن فرقی نداره برای همه انسانها.. کاش سال جدید همه حالشون خب باشه و سرحال باشند.. واقعن از دلم میخواهد همه لبخند عمیقی برلبشان باشد …
ماه نصفه و نیمه .
ساعت حدود سه و نیم شب بود فکر کنم از خواب بیدار شدم، پنجره اتاقم دقیقن روبروی آسمان باز می شود، پرده را که کنار زدم ماه رو دیدم، نصفه و نیمه ناگهان دلم پرکشید برایش همانجا نشستم چهارزانو و زل زدم به ماه نصفه و نیمه … بگویم ماه خیلی پررنگ بود باورکن تو..
همانجا نشستم و بی وقفه اشک ریختم تنها روزی بود که گذاشتم اشکهایم بی هیچ انگیزه و هدفی سرازیر شود توی ذهنم با کسی حرف میزدم نه حرف معمولی ها در حد درد و دلهای عاشقانه بود….
فکر کنم یکساعتی شد به همان حالت بودم.. بلند شدم اشکهایم را پاک کردم و رفتم خوابیدم..
صبح که از خواب بلند شدم حس کردم آدمه تازه ی در من متولد شده.. نمیدانم آرامشی عظیم در وجودم رخنه کرده…
میدانم ماه همه اش از اون بود و حضور نصفه و نیمه اش…
ته دیگ دلم.
گوش کن ببین وقتی برنج رو دم میکنی می بینی ته اش یه کمی برنج ته نشین میشه از این ته دیگهای برنجی میشه بعدش خیلی سفت می چسبه به قابلمه که باید با قاشق بیافتی به جونش و قرچ قرچ از ته قابلمه جداش کنی، حالا تو فکر کن یکی نشسته ته دلم همینطوری با قاشق داره می کنه، می کنه و همینطوری قرچ قرچ صدا می ده بخدا صداش رو می شنوم دلم آشوب میشه… نمیدونی بخدا… ته دلم چه غوغایی …
تلخی ناخواسته.
دارم مانتو تنم می کنم، بعدش موهام خیلی شل پشت سرم جمع می کنم، شال آبیم سر میکنم بعدش یه لحظه میرم جلوی آینه زل میزنم به خودم، می بینم چقدر دارم سعی می کنم آروم باشم، دارم تلاش می کنم همه چیز رو توی دلم نگه دارم و نذارم توی چهره ام چیزی معلوم بشه، چقدر دارم سعی می کنم خودم به خودم هی دلداری بدم و هی یادآوری کنم که حتمن باید میشده، و یه چیزهای هست فراتر از درک من، و هی دارم صبوری میکنم با دلم و اینکه بپذیریم این وضعیت رو … چقدر این روزهای آخر اسفند دلم نا آرام هست و این زمستان چرا اینهمه گرم و تلخ تمام شد برایم…
یکی توی ذهنم راه میره.
حالا نه الان وقتش نیست، درست مثل یه داغی می مونه که تازه است، مثل یه زخم تازه، که هر لحظه ممکن آنقدر تازه باشه که عفونت کنه، الان نه ولی بعدها که دیگه زخمه کهنه شده، داغ قدیمی شد از این روزها خواهم نوشت مفصل که چطوری خنده ام مثل یه بغض همه جا همراهم بود و بی صدا در درونم اشک می ریختم و چقدر از دیوارهای ذهنم بالا و پایین می رفتی و چقدر به فکرت بودم…. توی همین روزهای خیلی شلوغ…
همه لرزش دستم و دلم از آن بود که عشق پناهی گردد
دلم در یک بعدازظهر تابستانی لرزید و همچنان پس لرزهایش چاشنی زندگی ام شده است….
* تیتر احمد شاملو
حسرت
میدونی توی همه این مدت حسرت چی رو دارم میخورم، که چرا وقتی توی آسانسور اونطوری رنگ پریده بود از سردردی که یه هو اومد سراغت و هول شده بودی که زودتر بری خونه، چرا توی همون آسانسور که همانطور ایستاده بودی بغلت نکردم، بوس ات نکردم، چرا بهت نگفتم دقیقن توی این لحظه از همیشه خواستنی تر شدی برام… ببین حسرت اینها بدجوری مونده به دلم… تو نمیدونی تو که حسرت نداری…