جای خالی داشتن
اینجا قرار هست من جاهای خالی زندگیم، تنم و احساسم را با نوشتن و نوشتن پر کنم.آرشیو برای فوریه, 2009
نامه ی که هیچگاه نرسید.
برایم نامه بنویس و از عشق های که هیچوقت بهم نرسیده در آن چیزی نگو، از لیلی و مجنون هم حرفی نزن، برایم نامه ی بنویس و از روزمرگی هایت تعریف کن، از اینکه وقتی خواب بلند می شوی اولین چیزی که به ذهنت می رسد چه کلمه ی است و اولین قدمی را که بر میداری بسوی چیست، میگویم برایم نامه ی بنویس و از آب و هوا برایم هیچ نگو، از حال دلت برایم حرف بزنم، وقتی می گیرد، وقتی دلتنگ می شود، وقتی می لرزد چه می کنی، کدام کافه میروی، کدام کتاب را میخوانی، کدام آهنگ را گوش میدهی، برایم بنویس در تمام این دل مشغولی های که داری گاهی یادت می افتد کسی اینجا به یادت هست یا نه؟ برایم بنویس من تمامش را خط خط می خوانم و به یادت لبخند میزنم.
داغی تنی
دلم هوای داغی تنی را کرده است که مرا مست کند، دلم داغی دستهایی را میخواهد که وقتی می کشد روی پوستم تن ام به تمامی به لرز بیافتد و وجودم لبریز شود از حس زنانگی ام و آغوشش عشق را برایم به ارمغان آورد، دلم هوای داغی تنی را کرده است که مرا بسوزاند و خاکستر کند و در تمام این سوزندان لذتی ناب را ترزیق کند در تنم، روحم و روانم.
غریبه
دلم یه هو برای یه آدمی که نمیدونم دقیقن کیه، کجاست، چیکار میکنه، تنگ شده اندازه همه زندگیم دل تنگ صدایش، نگاهش، و حتی سنگینی حضورش شدم.
رفیق
میگم بذار صدات کنم “رفیق” یه حسی هست توی این کلمه که اصلن نمیشه توصیف کرد، وقتی به یکی میگه “رفیق” یعنی اون آدمه خیلی خیلی برات مهمه، خیلی خاص، اصلن یه جوری این کلمه “رفیق” که میشینه به دلت به روحت به روانت.
تکرار
این که هی داره تکرار میشه توی زندگیم یه نشونه است، یه چیزی که باید بهش توجه کنم، بفهمم، ولی خب هر چی بیشتر فکر میکنم کمتر به نتیجه میرسم، حالا نمی گم بدها، نه اتفاقا جالبه برام، یه چیزی یا بهتر بگم یه کاری که میخوام انجام بدم بعدش هی نمیشه، هی یه علتی وجود داره برای نشدنش، یه دلیل های هم که خیلی منطقی نیست، ولی خب یه دلیل دیگه، اما من که میدونم این دلیل ها همه اش بخاطر اینکه نشه، حالا توی این نشدنه چه قصه و ماجرایی هست که نمی فهمم جریان چی به چیه خب در صورتی که میدونم یه چیزی هست، خب من اعتقاد دارم به نشونه ها توی زندگیم، به اینکه هر اتفاقی بی دلیل نیست، اینکه وقتی یه چیزی هی داره تکرار میشه یعنی هی هی دخترجان حواست رو جمع کن.
شادی
میرم جلوی آینه موهام رو می ریزم دورم، دست می کشم روی صورتم بعدش توی چشام تو آینه نگاه میکنم، میگم چقدر نیاز داشتی دختر جان به این اندک شادی در زندگیت و چقدر به موقع بود باید تشکر کنم از همه ی کائنات و خدای مهربان.
دنیا دیگه امن نیست.
هیچ کجای دنیا دیگه امن نیست، نه برای نوشتن، نه زندگی کردن، نه خیالبافی و نه برای عاشق شدن و دوست داشتن.
هیچ کجای دنیا دیگه اون حس خاص ناب خواستن را نمیتواند به آدم بدهد و هی بشینی و برای خودت خیالبافی کنی و هی لبخندی روی لبهایت بنشیند و هی ته دلت ذوق کنی و هی هیجان زده بشوی.
هیچ کجای دنیا دیگر امن نیست حتی برای نفس کشیدن اندک.
کلمات
میگم بار یه کلماتی آنقدر سنگینه که هر چی میگذره تازه بیشتر حس میکنی سنگینی اش روی شونه هات.
نمیدونی چه دردی داره دوری.
با مامانم که تلفنی حرف میزنم هی به خودم میگم این آدمهای که از دوری حرف میزنن واقعن میدونن دوری چیه یا هی اداشو در میارن، هی به مامانم میگم همه چیز خوبه، نگران نباش، میگه صدات یه جوری میخندم مگم نه واسه خستگی این چند شب دیر خوابیدم، هی میگه مراقب خودت باش، میگم هستم تو نگران نباش من حواسم هست به خودم، گوشی تلفن رو که قطع میکنم میرم توی فکر میگم اینهمه سال ندیدمیش یعنی الان چه طوری شده، چقدر پیر شده یا نشده، میگم دوری از بچه آدم رو پیر میکنه، باز میگه نه خوب علی اونجا پیشش هرچی باشه یک دونه پسرش هست آرومه، می خندم هی با خودم حرف میزنم می گم کاش این آدمهای که اینهمه سطحی مورد قضاوت قرار میدادن منو یکبار درک میکردن اینهه غمی که ریخته شده توی وجودم هزارتا دلیل میتونه داشته باشه بعدش هی بهم خرده میگرفتن که چرا اینهمه ولو شدم تو جاهای که اصلن شاید مال من نباشه..
نخواستی و نخواستم.
بین اینهمه آدمی که اومدن توی زندگیم و رفتن، تو تنها کسی بودی نخواستی من رو بشناسی، نخواستی بدونی ته دلم چی هست، نخواستی بدونی دردم چیه اصلن که اینهمه ولو شدم اینجا توی این صفحه های سفید و هی می نویسم هی می نویسم، تو تنها کسی بودی که نخواستی عمیقی بشی و تو تنها کسی بودی که نخواستی بدونی اینهمه کافه نشینی های وقت و بی وقتم چه دلیلی داره و تو تنها کسی هم بودی که نخواستی بمونی و شاید همین نخواستن های تو بود که من رو ترغیب کرد هیچ اصرار نکنم که بمونی و بشناسی و عمیق بشی…