جای خالی داشتن

اینجا قرار هست من جاهای خالی زندگیم، تنم و احساسم را با نوشتن و نوشتن پر کنم.

تمام شدنهای بی دلیل.

تمام شد خیلی راحت و بی سر و صدا و البته کمی که نه خیلی زیاد غم داشت توی همه این تمام شدنها، غمی که من تنها حس کردم و تنها لمس کردم، غمی که برای من بود، همانطور که عشقش تنها برای من بود، همانطوری که خواستنش تنها برای من بود، یادم آمد قبلنا گفته بودم شاید داستانی تعریف کنم از عشقی که مرا این چنین سوزاند، تازه یادم آمد که تعریف ندارد واژه ها خود گویا همه چیز هستند، نمیتوانم با صراحت بگویم ناراحت و غمگین نیستم که هستم، اندوه عظیمی در دلم خانه کرده است و اصلا دلم نمیخواهد منکرش شوم، و بگویم خوبم یا همه چیز اوکی می باشد، دلم میخواهد این وضعیت را آنچنان دوست داشته باشم که دوباره عاشقت شوم همانطور دیوانه وار.

2 دیدگاه »

  روشان wrote @

خیلی وقت است که دیگر دلم نمی خواهد دل به تله پاتی و اتفاقات متقارنی بدهم که دلمان می خواهد هی برایشان معنا بتراشیم اما باز باید کوتاه بیایم و قبول کنم که گاهی بعضی چیزها فراتر از دانش ما هستند. نمی دانم نشانه ای متافیزیکی هستند یا … بهرحال برایم جالب بود که همین امروز ساعت یک و نیم بعد از ظهر داشتم این پست را می خواندم و می خواستم بگردم ببینم جایی به وعده ات عمل کرده ای یا نه !
http://adomide.wordpress.com/2008/08/25/%D9%86%D9%88%D8%B1-%D8%A8%D9%88%D8%AF-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C%D9%85/
پست جدیدت مربوط به همین پست است دیگر؟ نور بود برایم!

  روشان wrote @

گفتم دلم نمی خواهد برای رخدادهای متقارن معنایی بتراشم از بس که خاطره دارم از این تقارن ها. از بس معنایشان کردم و از بس شیرین بودند و فربینده. از بس که هنوز رخ می دهند و دلم نمی خواهد فکر کنم معنایی دارند.


دیدگاه شما

HTML-Tags:
<a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <pre> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>