جای خالی داشتن
اینجا قرار هست من جاهای خالی زندگیم، تنم و احساسم را با نوشتن و نوشتن پر کنم.آرشیو برای ژانویه 7, 2009
می شود شبی بی صدا عاشق شد.
حتی خانمهای که اسمشون رو می گذارند فاحشه، وقتی شبی، نیمه شبی در آغوش کسی خوابیده اند و آروم دارن تن شریکشون یا مشتریشون هر چی میخواد اسمش باشه رو لمس می کنند، یه هو دلشون می لرزه، یه هو حرکتهای دستهاشون خیلی آرومتر میشه، نرمتر میشه، داغ میشه، یه حسی میره توی دستهاشون که آروم صورت شریکشون رو لمس می کنند، یه طوری که اون آدمه اصلا نمی فهمه که اینهمه حرارت که ریخته شده توی این دستها از عشقه، از لرزش دل هست، اونشب برای اون خانمه میشه یه شب استثنایی میشه یه بت، بعدش دلش میخواد صبح که آقاهه یا همون مشتری میره خیلی آروم بره توی بغلش و بوسش کنه، دلش میخواد خودش کمک کنه و لباسهای شریکش رو تن اش کنه بعدش که طرف میاد پول بده خانمه میگه نه باشه امشب مهمون من، اون مرده هیچوقت نمی فهمه که همه اینا از روی عشق بوده هیچوقت نمی فهمه خانمه چه حالی بهش دست میده بعد از رفتن اون، هیچوقت نمی فهمه اون شب میشه برای خانمه یه خاطره یه راز، یه چیزی که هر وقت بهش فکر میکنه دستاش و تن اش داغ میشه و چشاش پر از اشک میشه، حالا فکر کن یه رابطه ی باشه که نه تو فاحشه باشی نه طرفت مشتری، یه رابطه ی که توش عشق هست، علاقه هست بعدش وقتی کنار طرفت هستی تو همون حس رو داری، حس عشق، حس دوست داشتن عمیق کسی ولی هر چقدر سعی میکنی نمیتونی به طرفت بگی همه اینا برای عشق نه هوس نه شهوت.