جای خالی داشتن
اینجا قرار هست من جاهای خالی زندگیم، تنم و احساسم را با نوشتن و نوشتن پر کنم.آرشیو برای دسامبر, 2008
دل نوشته.
حتی اگه دیدن فوتبال رو به دیدن من ترجیح بدی.
حتی اگه موقعی که با من هستی مدام با موبایلت حرف بزنی.
و اگه با من صحبت می کنی حواست پی کارت باشد.
باز هم دوستت دارم.
من همیشه دوستت داشتم، حتی وقتی در انباری کوچک داشتی میز را جا به جا می کردی و عرق همه صورتت را پوشانده بود و صدای نفس هایت خیلی بلندتر از همیشه به گوشم میرسید.
من اون وقتی هم که سفر بودی و بی خبر از تو روزهایم می گذشت دوستت داشتم.
من حتی وقتهایی که با من نیستی دوستت دارم.
من وقتی های که رانندگی میکنی و تمام فکرت پیش پیچ جاده است بیشتر از همیشه دوستت دارم.
من را ببخش اگر نمی گویم که “دوستت دارم” و دلم میخواهد این واژه تقدسش را از دست ندهد.
زندگی خلاصه.
“من دوستت دارم، دلم میخواد باهام عروسی کنی، دلم میخواد برات بچه بیارم، دو تا، سه تا، هر چند تا که تو بخوای، دلم میخواد برات غذا درست کنم. لباس هات رو بشویم، اتو کنم، منم میخوام مثل بقیه باشم. تو رو به خدا من رو رها نکن. من دیگه نمی خوام برگردم. این انصاف نیست من رو تا این جا بیاری و بعد ول کنی”. من دانای کل هستم / مطصفی مستور
گاهی وقت دلت میخواد زندگیت در همین حد باشه، خیلی خلاصه.
منی به جای من.
اینکه من تصمیم گرفتم توی یه سری چیزها رفتارم رو عوض کنم نمیدونم خوبه یا نه، نمیدونم این عوض کردن رفتارم باعث نمیشه یک چیزهای که برام مهم هستند از دستشون بدم یا نه، اینکه سعی میکنم توقع ام از آدمهای اطرافم خیلی کمتر از همیشه بکنم خوب یا نه؟ اینکه تصمیم گرفتم مدل دوست داشتنم رو عوض کنم، مدل حضورم رو توی زندگی کسی دیگه عوض کنم خوب یا نه؟ کلا نمیدونم این تصمیمی که گرفتم چه عواقبی داره برام فقط دلم میخواد هر چی پیش میاد من آرامششم رو حفظ کنم. همین.
عقل و دل
ته ذهنم هی می چرخد، هی خودش را میزند به دیوارهای ذهنم، هی من مقاومت میکنم، نمیخواهم فکر کنم به کسی که برای من نیست، نمیدانم درست هست یا نه ولی احساس میکنم وقتی کسی دلش با من نیست یعنی من حق ندارم به او فکر کنم خوب، حالا هر چقدر هم من دوستش داشته باشم و یا هر چقدر هم زمانی همدیگر را می خواستیم شاید، میگویم خاطراتی داریم از هم، هر چقدر بخواهیم منکر شویم زمانی در زندگی هم نقش مهمی داشته ایم، زمانی با هم بوده ایم، زمانی دلمان و راهمان یکی بوده است، می گویم خوب زمانی دلش هم با من بود، حالا نمیدانم چرا نیست.. دنبال دلیلش نیستم که بی دلیلی خودش میتواند یک دلیل باشد، اینکه به او فکر کنم یا نکنم برایم شده مسئله و مانده ام بین دل و عقل.
با خودم حرف میزنم.
به خودم میگم چرا وقتی دلم خیلی دلتنگم، غمگینم اونی که باید باشه نیست، و وقتهای هم که هست حواسش بمن نیست، باز به خودم میگم شاید اینطوری خدا میخواد بمن بگه باید صبر داشته باشی و تحمل، میخواد بوسیله این نبودنها تحمل منو ببره بالا، میگم حتما یه چیزی هست که من بی خبرم ازش.
میانسالی
دلم میخواد وقتی که دیگه به سن میانسالی رسیدم، نزدیکهای خونه ام یه کافه پیدا کنم که ترجیحا دنج و آروم باشه و هر بعدازظهر برم اونجا بشینم برای خودم چای و کیک سفارش بدهم و گاهی هم قهوه ی تلخ، و شروع کنم به داستان نوشتن، از دختری بنویسم که روزی دلباخته مردی بود که هر چه خواست به او بگویید دوستش دارد مجالی پیدا نکرد برای بیان این کلمه.
عاشقانه ی در تاکسی
دیروز حدود ساعت 4 از سر خیابان ویلا سوار شدم که برم سهروردی که به کلاسم برسم، مثل همیشه کریم خان ترافیک سنگینی بود سوار این تاکسی های پراید سبز شدم، من و یک خانمه و یک آقاهه عقب ماشین بودیم یک پسر جوانی حدود 26 ساله هم جلوی ماشین نشسته بود که انصافا تیپ و قیافه ی خوبی داشت، موبایل این آقاهه زنگ خورد، گوشی رو که برداشت بعد از سلام و علیک اینا به اون کسی که پشت خط بود گفت “زنگ زده بودم باهات حرف بزنم دلم تنگ شده بود برات، بعدش گویا اون پشت خطی چیزی گفت، این آقاهه گفت آره شارژ موبایلم تمام شده بود الان هم هر لحظه امکان داره قطع بشه، باز پشت خطی چیزی گفت، آقاهه گفت من دوستت دارم، باز پشت خطی چیزی گفت، آقاهه گفت ول کن من عاشقتم، که موبایل قطع شد و آقاهه موبایل انداخت توی کیفش … دلم میخواست همون لحظه با همه وجودم موبایلم تقدیم آقاهه کنم و بگم به مکالمه عاشقانه ات ادامه بده، حیف اینهمه حسی که توی صدات یه هو هیچی بشه، بذار طرف مقابلت همونطوری که الان توی فضا داره می چرخه و لذت میبره از اینکه با تو هست همچنان روزش کامل بشه ولی حیف که به مقصد رسیده بودیم ولی این آقاهه صداقتی در صدایش بود موقع گفتن این کلمات که من به واقع لذت بردم چه برسد مخاطبش.
جایی برای گریه.
وقتی اعصابت آنقدر خُرده که بغض داره خفه ات میکنه، وقتی آدمهای که میدونن حال خوشی نداری میشن یه گوله نمک و می خوان با نمکی شون رو بهت ثابت کنن، وقتی تو روزهای هستی داری خودت رو می کشونی که فقط بگی زنده ام و این روزها میگذره و تمام میشه، وقتی آنقدر دلتنگی و تنهایی و بی کسی آوار شده روی سرت که لحظه به لحظه هی میگی خدا هست، هی به خودت میگی “خدایا مرا یک لحظه به خودم مگذار”، وقتی که واژه هایت غریبه شدن برای آدمهای دوست داشتنی زندگیت، وقتی بریدی از همه جا و همه کس دلت فقط میخواد فقط یکی، یکی باشه که ازت سوال نکنه، ازت توضیح نخواهد، فقط دستاش رو باز کنه با تمام وجودش بگیرت توی آغوشش و بذار تا آخر دنیا گریه کنی، آنقدر گریه کنی که همه ی غم ها و غصه ها تو هق هق گریه ات گُم بشه، دلت میخواد اون آغوشش آنقدر بزرگ باشه، امن باشه که همه غم و غصه ها پیشش کم بیارن و خودشون برن پی کارشون.
نیستی
حالا تو نیستی
من واژه هایم
را به پای کی بریزم
و عاشقانه هایم
را بی تو
چگونه صرف کنم.
بسوزان مرا.
دلم میخواد همه ی کتابهام، همه ی تجربه هام، همه ی چیزهای که یاد گرفتم و بلدم رو بسوزنم، وقتی که لازم داری نه نوشته های توی کتاب، نه تجربه ها، نه همه آنچه میدانی هیچکدوم به دادت نمیرسن، می شینن یه گوشه دستشون میزنه زیر چونه خیره میشن بهت و سوختنت رو نگاه میکنن با همین جسارت و پروریی.