جای خالی داشتن

اینجا قرار هست من جاهای خالی زندگیم، تنم و احساسم را با نوشتن و نوشتن پر کنم.

بایگانیِ نوامبر 19, 2008

مهمونی

یه چیزهای این مهمونی های شلوغ و پلوغ و قاطی خوبه، که همه آدمها هوای همه رو دارن، تا می بینن تنهایی داریی می رقصی، می پلکی زودی با یه لبخند میان جلوت و شروع می کنن همراهی کردن باهات، حتی وقتی می بینن تنها نشستی زودی یکی میاد پیش ات میگه چرا تنهایی و دستت رو میگیره و بلندت می کنه و می خنده، حالا خیلی مهم نیست اون آدمها رو بشناسی یا نه، اصلا بعدا اونها رو ببینی یا نه، مهم اینکه همه توی اون لحظه حواسشون هست که کسی تنها نباشه، همه بخندن سعی می کنند به همه خوش بگذره. همه یه جورای با هم مهربونن، شادند، همه یه جورایی دلشون میخواد که خوب باشن، حتی اگه برای همون لحظه باشه، شاید همه اونها توی دلشون پر غم و اندوه باشه ولی اون لحظه توی همه اون شلوغی و دست و سوت و آهنگ می گن به خودشون بذار شاد باشیم این لحظه رو بخندیدم فردا غصه میخوریم.