جای خالی داشتن
اینجا قرار هست من جاهای خالی زندگیم، تنم و احساسم را با نوشتن و نوشتن پر کنم.بایگانیِ نوامبر 12, 2008
دعا کردم که بمانی.
تو کافه گودو حرف آدمی شد که چندین سال پیش به ناحق مبلغی پول از من برداشت و رفت که برای اون زمان مبلغ قابل توجهی بود، من اون سالها خیلی سعی کردم پولم رو زنده کنم، هر کاری که توی اون دوره به ذهنم میرسید انجام دادم ولی چون هیچ مدرکی نداشتم کارم پیش نرفت، بعدش دیگه کم کم بی خیال شدم طی زمان آموختم اگه اون مبلغ حق الهی من باشه طی جریان دیگه بهم میرسه، و اون آدم هم اگر کاری کرده به واقع به خودش کرده نه به من، بعدش که اینها رو فهمیدم بخشیدمش، واقعا از ته دل بخشیدمش، دیگه اون مبلغ و اون آدم برام یه خاطره بد نبود، یه مسئله که ذهنم رو درگیر کنه، و به بدی ازش یاد کنم، دیروز فهمیدم که دچار بیماری شده که حتی دکترها هم هنوز نفهمیدن چی هست، خیلی دعوا و درمون اینها کرده ولی هنوز نفهمیدن دقیقا چه اش، به دوست مشترکمون گفتم بهش سلام منو برسون، بگو بخدا من نفرینش نکردم، من هیچ آدمی رو نفرین نمیکنم، من اگه بدترین بدی ها رو ببینم باز هم نفرین نمی کنم، گفتم من از نفرین می ترسم، وحشت دارم، گفتم من بخشیدمش، از ته دل توی همون سالها، براش دعا میکنم، دعا میکنم خدا شفاش بده، گفتم اون آدم خیلی سختی کشیده توی زندگیش از بچگیش، گفتم من میدونم براش دعا می کنم.