جای خالی داشتن

اینجا قرار هست من جاهای خالی زندگیم، تنم و احساسم را با نوشتن و نوشتن پر کنم.

آرشیو برای نوامبر 4, 2008

آرزو

مشغول خوندن کتاب بودم یه هو یادم افتادم که یکی از آرزوهام اینکه یه روز صبح وقتی از خواب بلند میشم همونطوری که توی تخت با لباس خواب خوابیدم تو با یه سینی چای و مربا و کره و پنیر و عسل و یک لیوان آب پرتقال ناب وارد شوی و کنارم بنشینی و لقمه بگیری و من آنقدر از این کارت به هیجان آمده باشم که هی لقمه بشکند توی گلویم و هی اشک از چشمانم جاری شود و هی سرفه کنم و هی بخندم و هی اشک بریزم و هی قربون صدقه تو برم. یعنی واقعا چه آرزوی مسخره ی دارم من!