جای خالی داشتن

اینجا قرار هست من جاهای خالی زندگیم، تنم و احساسم را با نوشتن و نوشتن پر کنم.

آرشیو برای نوامبر, 2008

تلخی

نه اینکه مطلب نداشته باشم ها
نه اینکه ته کشیده باشه ها
نه توی سرم پر از واژه ست
پر از کلمه، ولی تلخ
تلخ حتی از زهرمار هم تلخ تر
نمیخوام توی تلخی ها شریک باشید
نمیخوام اذیت بشه کسی با واژه های تلخم
میخوام شاد باشید حتی اگه تلخی توی زندگی من فریاد بزنه.

بادهای گاه و بی گاه

گاهی اوقات مثل همین روزهای نیمه سرد پاییز با آن بادهای گاه و بی گاهش که تنهایی بیخ گلویم را می گیرد و بغضی که راه گلویم را بسته خفه ام میکند، دلم میخواد دوربینم را بردارم و برم بالای بلندترین برج دنیا از آنجا دیگر آدمها آنقدر بزرگ نیستند، آدمها خیلی کوچک می شوند، طوری که با یک نگاه می شود همه را دید و من هی شروع کنم به عکس گرفتن از همه این آدمهای که خیلی بزرگ هستند و حالا زیر نگاه من کوچک شدن و حتی میتوانم آنها را در دستانم بگیرم.

آقای راننده

آقای راننده مهربان که از صبح هی دنده عوض کردی و پشت این ترافیک مانده ای، وقتی که دستانت را می گذاری روی دکمه پخش ماشینت که آهنگ را عوض کنی، از توی شیشه یک نگاهی به مسافرها بنداز لطفاٌ شاید یکی از این مسافر با آهنگ رفته باشد توی رویا و دارد برای خودش خوابهای خوش می بیند، وقتی که آهنگ رو عوض میکنی همه رویاهایش و خوابهایش می شکند و تا بخواهد تکه تکه هایش را بهم وصل کند خیلی طول بکشد.

برگهای پاییزی من

پاهایم را آروم می گذارم روی برگهای که روی زمین افتادن، آنقدر آروم می گذارم که گاهی حس میکنم برگها پایم را لمس نمی کنند، لبخند میزنم به برگها و ازشون معذرت خواهی میکنم که گاهی آدم بی توجه به آنها پاهایشان را محکم و تند تند میگذارند و آنها دردشان می آید، جایی وسط بلوار کشاورز می نشینم روی زمین خیس و برگهای افتاده را می گیرم توی دستم و میگم دردناکه هر روز اینهمه آدم توی مدلها و سن های مختلف پاشون رو بذارن روی آدم حتی یه معذرت خواهی هم نکنند، من به جای همه اونها معذرت میخوام، من به جای همه آدم ها می گم که دوستتون دارم و از اینکه با حضورتون شهر رو قشنگ کردید و جلا بخشید ممنونم.

تلخ

این روزها
حتی
با بهانه های
کوچک هم تلخ می شوم.

افتخار

یکی از چیزهای که جدید پسرها بهش افتخار می کنند اینکه “دختره لخت شده جلوم گفته هر کاری خواستی بکن” ولی من نگاهم نکردم بهش..
حالا نمیدونم میخوان بگن خیلی مردیم، میخوان بگن خیلی باحالیم
هنوز نفهمیدم این چی که آنقدر بهش افتخار می کنند.

خنده

باور نمی کند
من
فقط
کمی
عاشق
نه
خیلی
بیشتر از کمی
عاشق
خنده هایش شده ام.

مهمونی

یه چیزهای این مهمونی های شلوغ و پلوغ و قاطی خوبه، که همه آدمها هوای همه رو دارن، تا می بینن تنهایی داریی می رقصی، می پلکی زودی با یه لبخند میان جلوت و شروع می کنن همراهی کردن باهات، حتی وقتی می بینن تنها نشستی زودی یکی میاد پیش ات میگه چرا تنهایی و دستت رو میگیره و بلندت می کنه و می خنده، حالا خیلی مهم نیست اون آدمها رو بشناسی یا نه، اصلا بعدا اونها رو ببینی یا نه، مهم اینکه همه توی اون لحظه حواسشون هست که کسی تنها نباشه، همه بخندن سعی می کنند به همه خوش بگذره. همه یه جورای با هم مهربونن، شادند، همه یه جورایی دلشون میخواد که خوب باشن، حتی اگه برای همون لحظه باشه، شاید همه اونها توی دلشون پر غم و اندوه باشه ولی اون لحظه توی همه اون شلوغی و دست و سوت و آهنگ می گن به خودشون بذار شاد باشیم این لحظه رو بخندیدم فردا غصه میخوریم.

مچالگی

هی به خود می گم
تا کی این مچالگی
ادامه داره.

دستای تو

خوب من دلم میخواد دستام رو بکنم تو جیب کاپشن تو، توی این سردی هوا، دستکش دوست ندارم، من دلم جیب های کاپشن تو رو میخواد. دلم برای دستای گرمت که توی جیب کاپشن قایمشون می کنی تنگ شده، خوب این روزهای سرده من دلم هوای جیب های تو رو کرده .

Older entries »