جای خالی داشتن

اینجا قرار هست من جاهای خالی زندگیم، تنم و احساسم را با نوشتن و نوشتن پر کنم.

آرشیو برای اکتبر, 2008

قسمتهای از کتاب مرگ بازی

همیشه از جایی آغاز می شود که انتظارش را نداری. یک مرتبه به خودت می آیی و می بینی وسط خاطره ای افتاده ای که تمام روزهای گذشته خواسته ای فراموشش کنی. (ص 9)
این جا تنها دلخوشی ام شده حرف زدن با این بچه ها، و اگر پا بدهد ودل و دماغی باشد قوتبال جمعه صبح ها به شان گفتها م به وقتش هوای تان را دارم، فقط خدا کند ضایع مان نکنند با این کارهای شان، سر و گوش شان زیاد می جنبد. (ص 18)
گربه ها فقط دو بار در سال بازی می کنند، یک بار در بهار، یک بار هم در پاییز..
رسیده بود ته کلاس. چرخید طرف تخته سیاه، خط کشش را مدام می کوبید به رانش روزبه و مانی دیگر نمی خندیدند.
آدمها را ولی اگر ول کنی هر روز بازی در می آورند و همه جا را به گند می کشند، مثل این دو تا عوضی.! (ص 25)
چیزی در فضای اتاق هست که آزارم میدهد، اما نمیدانم چیست، دل تنگی را نمی شود با بطری های شیشه ای و قوطی های فلزی پاک کرد، مثل خیلی چیزهای دیگر. دوباره خاطره ی کسی را به یاد آوری که تازه به نبودنش عادت کرده ای و باز آینده ات پر از نبودن کسی در گذشته می شود و آن وقت تو میمانی و جاسیگاری کوچکی پر است از ته سیگارهای مچاله، که زمانی فقط یک سیگار بوده اند و حالا قرار است بگویند که اینجا اتفاقی افتاده است. (ص 28)

آنقدر در این ماه ها فی البداهه زندگی کرده ام و فی البداهه نگاه کرده ام و فی البداهه خندیده ام و فی البداهه گفته ام و نوشته ام و فی البداهه در آغوش کشیده ام که دیگر یادم رفته قرار نیست برگردی. (ص 39)
انگار کبوتری بودم که به ته سیگار عابری خوشبخت نوک می زد. (ص 42)
چشم های خاکستری در هر کلمه نفس می کشند، حکیمانه تر از صدها چشم سیاه و سبز و آبی دیگر، زنده هستند و پر از کلمات ناگفته.. (ص 67)
سنگ قبرهای شکسته، سنگ قبرهای کهنه و بی رنگ و لعاب، سنگ قبرهای فراموش شده این جا، سنگ ها به بودن آدمهای زیرشان معنا می دهند، دنیای ناتمام مانده ها و ناممکن ها.
دراز کشیدی روی یکی از سنگ قبرهای شکسته، دست هایم را حلقه می کنم دور کمرت، چشم هایت را می بندی عابران پیاده نگاه مان میکنند اما خودت را کنار نمی کشی، نفس هم نمی کشی، خاک زیر بدنت نرم شده است. (ص 72)

مرگ بازی – پدرام رضایی زاده

حکمت

این تنهایی عمیقی که بعد از هر جمعی میاد سراغه من و ریشه داره توی وجودم حکمتش چیه خدایا! من نمی فهمه دیگه، اصلا فکر کم هنگ کرده توی این زمینه. کی میتونه بگه؟

مروری آروم.

او داشت با موبایلش حرف میزد و رانندگی می کرد و من میخکوب دستهایش شده بودم، او سرگرم بیزینس بود و من محو تُن صدایش، او در عالم تجارت و من محو حضورش، همانطوری که آرام رانندگی می کرد دستهایش را با تمام وجود می کاویدم، همانطور که هی از این گوش به آن گوش می کرد این موبایل را من با تمام وجودم تُن صدایش را تزریق می کردم به خودم و گاهی خنده ی که بین مان رد و بدل می شد گواهی میداد که هست و من این بودن را مقدس می شمارم.

خواب یا بیداری

می خندم می گویم آدمها دردهای مشترک زیادی دارند، واژه های مشترک و حتی آدمهای مشترک دارند، می گویم آدمها به ظاهر می بینند ولی در واقع هیچ چیز رو نمی بینند، می گویم آدمها در بیداری بیشتر از خواب رویا می بینند ولی حواسشان نیست، میگویم کسی چه میداند شاید همین زندگی که داریم خواب باشد بعدش یک روز بهمان بگویند هی خانم ، هی آقا از خواب بیدار شوید، بعدش میدانی چقدر افسوس میخوریم که چرا توی این خوابی که بودیم مهربونی نکردیم، دوست نداشتیم، عشق نورزیدیم، کینه ها دور نکردیم، عاشقی نکردیم، و جوانی را لحظه لحظه زندگی نکردیم و خیلی چیزهای دیگر را که باید می دیدیم را فراموش کردیم و حالا از خواب بیدار شده ایم. به راحتی از دست داده ایم زمان و فرصتها را.

Casino Royale

توی این فیلمه یه جاش هست که دختر از ترسه یا دلهره یا عشق نمیدونم رفته زیر دوش نشسته همینطوری، بعدش جیمز باند وقتی میاد توی اتاق دختر می بینه نیست می گرده می بینه توی حموم با همون لباس میره زیر دوش می شینه کنارش، و دستش رو می گیره و خیلی آروم شروع می کنه به بغل کردنش و آروم کردنه دختره، من عاشق این صحنه ی فیلم شدم یعنی آنقدر حسش قویه که اصلا نمیشه فکرش رو کرد.

گوری مشترک

می گویم در این دنیا که هیچ چیز مشترکی نداشتم، نه خانه، نه کتاب، نه اتاق، نه تختخواب، نه حمام، نه پتو، نه بالشت و نه حتی فرش یا بشقابی و حتی لیوانی که در آن آب بخوریم و نه حتی خیابانی یا کافی شاپی کاش حداقل میتوانستیم گوری مشترک داشته باشیم و جبران همه نداشته ها را می کردیم.

بچگی

می گویم بچه که بودم آنوقتها که دبستان می رفتم یکی از آرزوهام این بود که مامانم منو ببره مدرسه، یا بیاد دنبالم هر روز که میخواستم برم مدرسه کلی بهش غر میزدم تو چرا منو نمی بری، بعدش مامانم میگفت لوس نشو مدرسه همین سر کوچه است من کجا بیام از همین پنجره نگاهت می کنم، راست می گفت مامانم دبستانم دقیقا سر کوچه مون بود ولی من در عالم بچگی تنها آرزوم این بود یک روز مامانم منو ببره مدرسه که هیچوقت هم برآورده نشد، الان هم که گاهی از جلوی مدرسه رد می شوم این بچه های کوچیک را می بینم که مادرهاشون اومدند دنبالشون توی دلم میگم خوبه، چقدر مامانش خوبه، بعدش می خندم آروم به خودم می گم اگه یه روزی بچه دار شدم ازش می پرسم که دوست داره من بیام دنبالش یا نه، می زارم خودش تصمیم بگیره، وقتی بعدها مثل من بزرگ شد وقتی از جلوی مدرسه رد شد یادش نیافته که مامانش هیچوقت نیومد دنبالش.

قسمتهای از کافه پیانو که دوست داشتمش.

اگه هیچی مال خودم نباشه، تاس کباب تاس کباب خودمه، اینو که نمیتونی منکرش شی. می تونی؟ (ص 33)

اما چیزی که او را خیلی برجسته و از دیگران متمایز می کرد، عادتش بود به این که وقت حرف زدن، از دست هایش هم کمک بگیرد. و این برای خودش در این دوره زمانه، غنیمی ست که کسی آنقدر دوستت داشته باشد که بخواهد به تو، با نحوه ی حرکت دادن دست هایش هم، کمک کند تا بفهمی دقیقاً چه میخواهد بگوید.(ص 36)

چیزی که بچه ها برایش می میرند. این که یک کسی که خیلی دوستش دارند غفلتاً آنها را از پشت بغل کند و بعد هم نگذارد که برگردند و نگاهش کنند. (ص 64)

بهش گفتم : زندگی ما زندگی جالبی یه هما : بین تراژدی محض و کمدی ناب، دائم داره پیچ می خوره. یعنی یه جور غم انگیز، خنده داره. یا شایدم یه جور خنده دار، غم انگیز باشه. چیزی ام نیس که وسط شو پُر کنه. همه ی نکبتی ام که دچارشیم،مال همینه…. همین که هیچی مون حد و سط نیس. (ص 107)

گفتم : شاید این”اگر می بینید کسی کار بزرگی نمی کند، برای این است که یا لباسی ندارد که بهش تکلیف کند، یا اساساً آدم کوچکی ست”. شایدم این که “خوب نیست آدم با عروسکش جوری رفتار کند که انگار فقط یک عروسک است، دل ندارد و نمیتواند نفرینش کند” از قضا، اَه شِان خیلی هم دامنگیر است”. (ص 231)

خیلی عجیبه دیگه نه فیلم، نه رمان، نه موسیقی، هیچ کدوم حال سابقو بهم نمی ده و معلوم نیست چه مرگم شده. تو چه فکر میکنی؟ برایش نوشتم : خدا بیامرزدت. کارت تمام است بچه. دلت زن میخواهد. یعنی داستانش این است که هر مردی، یک وقتی می رسد به این جا که دیگر هیچ چیز حال سابق را بهش نمی هد و خودش هم نمی فهمد که این حس تازه و غریب از کجا آب میخورد. معنی روشن و خودمانی همچنین وضعیتی این است که طرف دلش یک بغل گرم و میخواهد که مال خودش باشد. (ص 248)
جدل ها تا به اندازه دوام نمی آورند. اگر که تنها یک طرف مقصر بود. لاروش (ص 255)

کافه پیانو – فرهاد جعفری

هجرت

می گم دلم میخواد اگر روزی قرار شد از ایران بروم بی سرو صدا باشد، یک روز چمدانم را ببندم و بی آنکه با کسی تماسی بگیرم فقط بروم نشر چشمه و چند تا کتاب بخرم و یک دفترچه و یک خودکار آبی، بعدش بروم، فرودگاه و از همان لحظه شروع کنم به نوشتن، میگویم حتی توی وبلاگم هم نخواهم نوشت که دارم میروم، آروم و بی صدا خواهم رفت . می گویم از این بخواهم جار بزنم که دارم میروم حس خوبی ندارم، دلم نمیخواد همه آدمهای که روزی چشم دیدنم را نداشته حالا با من مهربان شوند، یا آنهایی که خیلی دوستشان داشتم اشک در چشمانشان حلقه بزند و دلشان برایم بسوزد که سارا هم رفت، میگویم دلم نمیخواد کسی حتی ذره ای بخاطر نبودن من دلش بگیرد. برای همین بی صدا و آروم خواهم رفت.

کسی نیست.

عصبی هستم و کلافه، بیشتر از همه اینها دلتنگم و بیشتر از همه اینها تنهایی گاهی آوار می شود روی سرم نه اینکه بگویم بد باشد نه خیلی هم دوستش دارم ولی یک زمانهای که با دلتنگی قاطی می شود ویرانم میکند، خسته ام می کند، همه چیز مرتب هست به ظاهر، کار، دوستان، خانواده، همکاران و شرایط خوب، همه چیز به قول خارجی ها ok می باشد اما یک چیزی ته دل من آشوب به پا می کند، یک چیزی ته دلم چنگ میزند،یک چیزی ته دلم جابه جا می شود هی، گویا رژ می رود یک چیزی ته دلم نمیگذاره همه این چیزهای خوب بنظرم خوب بیایند، نمی گذارد لذت همه این چیزهای خوب را ببرم، نمیدانم این چند روزه چه مرگم شده است که این دل آشوب بیشتر از همه چیز به چشمم می آید، این تنهایی و دلتنگی پررنگتر از همیشه می باشد، نمیدانم دلم میخواست کسی بود که برایش از این دل آشوبگی حرف میزدم کسی که نه مسخره ام کند و نه مثل بقیه بگویید خوشی زده زیر دلت و نه هیچ حرف دیگری کسی بود که فقط گوش میداد و با دستانش مرا آرام میکرد.

Older entries »