جای خالی داشتن

اینجا قرار هست من جاهای خالی زندگیم، تنم و احساسم را با نوشتن و نوشتن پر کنم.

آرشیو برای سپتامبر, 2008

خیلی دوریم از هم

فکر می کنم به آدمها، به رفتارهایشان، به زندگی هایشان، به خودم می گویم چقدر دور هستیم از هم، چقدر فاصله داریم، به ظاهر همه با هم دوست هستیم، دست می دهیم، همدیگر را در آغوش می کشیم ولی خیلی دوریم از هم، فاصله ها را نمی بینم، اصلا چشمانمان اون چیزهای را که باید ببیند، نمی بیند، دلمان خوش است در یک شهر، در یک ساختمان، در یک اطاق با هم زندگی می کنیم ولی از حال هم خبر نداریم، دلمان خوش است هر روز حال هم را می پرسیم، اس ام اس میدهیم و کلی به خودمان پز میدهیم که یادش بوده ام، ولی در واقع از درد اصلی همدیگر خبر نداریم، ما خیلی دوریم از هم خیلی فاصله داریم…

زنی عاشق

دلم میخواست بگویم هی آقا من نه فاحشه هستم و نه هرزه من فقط زنی هستم که عاشق شده ام، حالا هر چند اشتباه باشد این عشق، دل است دیگر کاریش نمیتوانم بکنم می لرزد، می تپد برای نگاهی هر چند دور ولی قرار نیست این عاشقی برایم بی حرمتی بیاورد، بی عزتی بیاورد، من عاشقی هستم که سکوت کرده و فریاد نزده ام شما هم لطف کن و فریاد نزن که دنبال فاحشه می گردی.

لذت دو روح

می میرم برای آن لحظه که عرق کردنها شروع می شود، نفس ها به شمارش می افتد و تازه می فهمی که حضور دیگری چقدر لذتبخش است.. من عاشق همان لحظه ی هستم که چشم در چشم تو به اوج زندگی می رسم و تو در کنارمی حتی اگر در خواب باشد. من برای همه آنچه که اسمش را گذاشتند لذت دو روح می میرم.

همخوابگی

من فکر می کنم بعد از اولین همخوابگی با کسی که دوستش داری، دلبستگی شدیدی ایجاد می شود، نوعی علاقه که با واژه نمیتوان بیان کرد، نوعی شیفتگی همراه با دلبستگی را قاطی هم کنید حسی این چنین به آدم دست میدهد.

عاشقانه ای برای خودم.

موهام رو می ریزم دورم، می گیرمشون توی دستام، بوش می کنم، یه نفس عمیق می کشم، صورتم رو قایم می کنم لایه موهام، فشار میدم صورتم رو به موهام، بعدش شروع می کنم با موهام حرف زدن، بهشون می گم که چقدر دوستشون دارم، چقدر برام عزیز هستند و چقدر از اینکه موی من هستند خوشحالم، بعدش بوس های آروم میکنم ازشون، و باز صورتم رو قایم می کنم لای موهام، حسش خوبه، قایم کردن صورتم پشت موهای بلند خیلی حسش خوبه، همینطوری که صورتم لایه موهامه به فکر میرم و می خندم به همه چیز می خندم.

تو مرا مست کردی.

می گویم مست نبوده ام، چشمهای تو مستم کرد.
می گویم خام نبوده ام، دستهایت مرا خام کرد.
می گویم عاشق نبوده ام، حضورت مرا عاشق کرد.

حرفهای یواشکی

به خودم می گویم انگار تمام این سالها منتظر این روزها بودم، منتظر تو بودم، منتظر بودم که برسد، انگار همه این سالها این روزها را می دیدم، حس می کردم و مزه مزه شان گاهی، بعد با خود می گویم شاید خواب باشد، حضور کسی این چنین آرام در من، ساکت می شوم از هر حرفی دلم نمیخواهد تمام شود هیچکدام از این چیزهای که الان در من جان تازه ی گرفته است.

از مردن تا مو

می گم : چطوری؟ بهتر شدی؟
می گه : نه دارم دیونه میشم از درد.
می گم : گوشت درد می کنه هنوز.
می گه : آره زده به سرم دیگه از بس که درد می کنه.
می گم : الهی بمیرم من ، خوب برو دکتر، من چیکار کنم برات؟
می گه : خدا نکنه عزیزم، فعلا میتونم تحمل کنم، اگه بدتر شد میرم فوقش هم می میرم تو برام فاتحه می خونی
می گم: خدانکنه، نمیخوام بمیری، بعدش موهام می کشم.
می گه: آخه موهات چه ربطی به مُردن من داره.
می گم : خوب تو بمیری، من افسرده میشم، بعدش می شینم یه گوشه موهام می کشم کچل میشم، بعدش دلت میاد موهام به این نازی
می گه : اصلا انصراف دادم از مُردن تو رو خدا دست به موهات نزن که شاکی میشم

برداشت شده از چندین اس ام اس :)

دلم میخواد

دلم یه آدمی رو میخواد که هی نخوام خودم رو براش توضیح بدم، کارهامو، رفتارهام حتی نوشته هام رو…

دلم سفر میخواد به جایی دور، به یه جنگل دور افتاده با کلی بی امکاناتی..

دلم یه روژلب صورتی مات میخواد..

دلم یه دختر میخواد، هی فکر کن یه دختر بچه داشته باشم .. حسش خوبه ..

دلم میخواد 5 صبح پاشم برم کله پاچه بخورم بعدش برم دربند …

دلم میخواد از تجریش تا ولی عصر رو پیاده برم…

دلم میخواد یکی باشه کلی بهش غر بزنم و همه نبودنها و ندیدنها دنیا رو سرش خالی کنم..

دلم میخواد ماه مال من باشه مخصوصا این شبها که کاملا و برق میزنه توی آسمان…

دلم میخواد عاشقی کنم….

دلم میخواد …..

نامه

باید برایتان یه نامه بنویسم قربان، اول بگویم که خیلی این روزها دیگر نبودنتان اذیتم نمی کند، باید بگویم که عادت کرده ام، باید برایت بنویسم که راستش را بخواهی خوشحالم هستم که مرا ترک کرده ای، میدانی بهانه ی دارم برای شکایت و غرغر کردنهای روزانه ام، راستش را بخواهی قربان اون وقتم که رفتی خوشحال شدم اولش ولی کم کم یادم آمد که دیگر نیستی و من باید تنهایی زندگی را ادامه دهم، گرچه قربان خدا که میداند تو هم که میدانی آن وقتها هم که بودی همچین با ما نبودی، ولی همین که بودی برای ما کافی بود، قربان راستی این روزها یه چند تا سوال در سرم می چرخد خیلی دلم میخواد جوابشان را بهم بدهی، حالا یادم باشد آخر نامه برایتان می نویسم، راستی نمیدانم این نامه رو به کدوم آدرس ارسال کنم، به کدام خانه، به کدام محله، میدانم این روزها شاید هر لحظه جایی باشی که هم برایت تازگی دارد و هم من خبر نداشته ام، ولی قربان اینها که مهم نیست، فقط این مهم است که من نامه ی می نویسم برایت هر چند که تو هیچوقت نخواهی آنرا.

Older entries »