نامی نداشت. نامش تنها انسان بود، و تنها دارایی اش تنهایی.
گفت : تنهایی ام را به بهای عشق می فروشم. کیست که از من قدری تنهایی بخرد؟
هیچ کس پاسخ نداد.
گفت : تنهایی ام پر از رمز و راز است، رمزهایی از بهشت، رازهایی از خدا، با من گفت و گو کنید تا از حیرت برایتان بگویم.
هیچ کس به او گفت و گو نکرد.
و او میان ای همه تن، تنها فانوس کوچکش را برداشت و به غارش رفت. غاری در حوالی دل، می دانست آنجا همیشه کسی هست. کسی هست که تنهایی می خرد و عشق می بخشد.
(عرفان نظرآهاری)