جای خالی داشتن
اینجا قرار هست من جاهای خالی زندگیم، تنم و احساسم را با نوشتن و نوشتن پر کنم.آرشیو برای آگوست, 2008
مرداب
می گذارم این روزها حضورت همچون آب سردی از روی من گذر کند و تنم را بلرزاند و برود جایی که دیگر با هیچ چیزی من را نلرزاند، می گذارم این روزها در من فرو روی، در من ذوب شوی، ته نشین شوی، و هر چقدر هم روزی خودم را بهم بزنم نیایی بالا و مثل یک مرداب در من فرو رفته باشی، می گذارم این روزها در من تکه تکه شوی…
گریه وقت خداحافظی
هیچوقت موقع خداحافظی گریه نکردم، اصلا دوست نداشتم، حتی وقتهای که مامانم می آمد ایران که سری بزنه وقت رفتنش توی فرودگاه باز گریه نمی کردم، می خندیدم، مامانم هی من رو بغل می کرد به خودش فشار میداد و گریه می کرد، ولی من می خندیدم، اصلا برام مهم نبود بقیه چی میگن، حتی وقتی که قرار شد علی برای همیشه بره از ایران گریه نکردم، با اینکه یک دونه دادشم که خیلی دوستش دارم و مثل یه رفیق میمونه برام خواست بره باز گریه نکردم، یه خداحافظی معقول و منطقی، حتی زمانهای که از تو میخواستم جدا بشم هم گریه نکردم، چه وقتهای که تو می آمدی و چه وقتهای که من فرقی نمی کرد، گریه موقع خداحافظی بنظرم کار خیلی مسخره ای، فقط دوست داشتم توی بغلت آروم باشم و یه خداحافظی خیلی منطقی داشته باشم باهات.. ولی دلم میخواست این بار وقت خداحافظی با تو گریه کنم با اینکه اصلا آخرین بار خداحافظی وجود نداشت تو یه هو تصمیم گرفتی که بری بدون اینکه خبر بدی، پس خیلی راحت رفتی بدون اینکه فکر کنی کسی دلش میخواست برای آخرین بار نگاهت کنه، بوت کنه، بغلت کنه و حتی حرفی یا کلمه بزنه که برای آخرین بار ثبت بشه توی ذهنش حالا دیگه هر روز شاید بشه گریه کرد یادمه اون وقتها که مامانم می رفت من تازه بعد از دو روز متوجه می شدم که چی شده و یادم می افتد که باید گریه کنم، با این که دیگه باید به این رفت و آمدها و خداحافظی ها عادت کنم ولی هنوز هم عاد نکردم و افسوس میخورم که چرا موقع هر بار خداحافظی کلی گریه نکردم.
تنهایی، تنها دارایی آدمها
نامی نداشت. نامش تنها انسان بود، و تنها دارایی اش تنهایی.
گفت : تنهایی ام را به بهای عشق می فروشم. کیست که از من قدری تنهایی بخرد؟
هیچ کس پاسخ نداد.
گفت : تنهایی ام پر از رمز و راز است، رمزهایی از بهشت، رازهایی از خدا، با من گفت و گو کنید تا از حیرت برایتان بگویم.
هیچ کس به او گفت و گو نکرد.
و او میان ای همه تن، تنها فانوس کوچکش را برداشت و به غارش رفت. غاری در حوالی دل، می دانست آنجا همیشه کسی هست. کسی هست که تنهایی می خرد و عشق می بخشد.
(عرفان نظرآهاری)
نور بود برایم.
یادم باشد یکبار که حوصله اش بود و وقتش برایتان از مردی بگویم که شاید هر هزار سال یکبار در زندگی هر آدمی پیدا می شود. از آن آدمهای که می شود تا آخر دنیا باهاش رفاقت کرد بی آنکه خسته شوی، در زندگی من یکبار پیدا شد و مثل ستاره ی درخشید خودش نیست ولی همچون ستاره می درخشد برایم.
پیامبری از کنار خانه ما رد شد.
من بخدا گفتم :
امروز پیامبری از کنار خانه ما رد شد.
امروز انگار این جا بهشت است.
خدا گفت : کاش می دانستی که هر روز پیامبری از کنار خانه تان می گذرد و کاش می دانستی..
(عرفان نظرآهاری)
من و کمدم!
دیروز که داشتم کمدم را تمیز می کردم و کلی دفترچه خاطرات برای سالهای گذشته سال 79 و 80 بود که یادم می آید هر روز را مفصل می نوشتم، شروع کردم به خواندن چقدر راحت و سلیس می نوشتم فکر می کنم وقتی که شروع کردم به وبلاگ نویسی دیگر دفترچه خاطرات برای همیشه بسته شد و صفحه وبلاگ جاییش را گرفت، یادش بخیر روزهای داشتم برای خودم و دوستانی که دیگر هیچ خبری ندارم از آنها به جز فرنوش که میدانم فرانسه هست از بقیه تقریبا هیچ خبری ندارم، شاید بعضی هاشان زنده نباشند کسی چه میداند، اما توی همه این گشتنها چیزهای خوبی پیدا کردم کلی خاطره برای گذشته بود که در ذهنم زنده شد، کلی آدم که حس خوبی داشتم بهشون، دو تا سکه طلا که خیلی وقت بود گم کرده بودم، شاید همان سالها، و به کل قیدش را زده بودم.
تمام دفترچه ها را با کلی وسایل دیگر در کارتونی گذاشتم، هی خواستم وسایل تو هم بگذارم دلم نیامد، خیلی زود است بخوام مهر و مومشان کنم و از جلوی چشم دورشان کنم، به واقع نتوانستم گذاشتم همان گوشه بمانند و گاهی با دیدنشان مرا یاد تو بیاندازند و خاطرات در ذهنم در جریان باشد.. بگذار این وسال پلی باشد برای زنده مانده ات در ذهن و قلبم.
عاشقانه ی دیگر
…
کاش میشد که بنشینی و بنشینم و لبهایمان که آماج شعلهور شدن میشود میانهی چشمهایمان بگویمت که تا ابد مال تو خواهم بود اگر بخواهیام و تو بخواهیام. کاش بتوانم بگویم که بیا عشق را این بار با هم تجربه کنیم نه بی هم . بیا که این بار توی چشمهای همدیگر دنبالهی آن ستاره را بگیریم و آرزو کنیم. کاش میشد بنشینیم و قول بدهیم به هم که مال هم بودنمان طعمی از اسارت نمیدهد. که خودمان تن میدهیم به این حصار دو نفره که پر از عشق و دوست داشتن مان میکند. کاش یک عالمه حرف را که قورت میدهم هر روز یک عالمه دوست داشتن را میتوانستم یک بار همان میانهها نجوا کنم توی گوشت که نزدیک میشوند و سهم لبهای من به جای آن همه کلمه میشود بوسهای که پوست گندمیات را گندمیتر میکند و چشمهای مهربانت را مهربانتر.
[از وبلاگ دیلی ریپورت]
مرگ
شنیدن خبر غرق شدن یک پسر 18 ساله در دریای چه حالی به آدم میده، خوب الان حال من همونطوری دیگه، پسری که همراه خانواده خودشون و عمه و عموهاش میرن شمال که از اونطرف هم برن مشهد ولی همون روز اول که میرسن همراه پسرعموش میره دریا و فرداش جنازه اش پیدا میشه، یعنی غریق نجاتها هر چی میگردن پیدا نمی کنند جنازه رو منتظر میشن که خود دریا براشون بیاره….
یه پسر 18 که تازه کنکور داده و رتبه اش چیزی حدود 800 شده بوده، خوب یعنی همه آرزوهاش رفت بر باد، همه آینده اش، همه زندگیش.. حالا اون که رفت و راحت شد.. خانوده اش.. پدر و مادرش چه حالی هستند…
اصلا یه طوری گنک هستم، همین تازگی بود که عکس رو توی 360 دیدم و کلی با هم گپ زدیم و کلی باهاش حرف زدم برای انتخاب رشته اینها…..
با من و بی منی
چند روز پیش که در جمعی بودم و ناگهان اسم تو را آوردند، نمیدانم کسی صدای قلبم را شنید یا نه، خدا که شنید میدانم، خودم هم شنیدم، از بس که بلند بود پر از هیجان و دلتنگی تو، دلم غش میرفت بگویم هی این آدم تمام عاشقانه های من است، رازی عزیز و دلنشین است برای من.. اما سکوت کردم، دلم نیامد به کسی بگویم، گفتم خراب میشود، همه چیز خراب میشود، همه ی قشنگیش به همین مخفی بودنش هست و بوده، مهم منم که میدانم تو هستی در من، دیگر آدمها چه فرقی می کنند برایشان.. آدمها بدتر خرابش می کنند، هم عاشقانه های مرا و هم خواستنم را .. بگذار تو برای همیشه در من باقی بمانی و همین واژه ها گویای حضورت باشند.. بگذار تو برای همیشه درمن ذوب شوی، آب شوی در من، بگذار من تا همیشه در تو جاری باشم، بگذار من تا همیشه در تو پنهان باشم و تو تا همیشه رازی عزیز باشی در من…
اینکه تو برایم کسی یا گوهری هستی در آن شک ندارم ، حالا برای من نباشی همین که هستی در این دنیا و نفس می کشی کافیست، هر چند در شهر من نباشی، در دایره زندگی من نباشی، هستی .. این مهم است..
لطفا
حالا که این روزها با من حرف که نمیزنی هیچ، حالی هم که نمی پرسی هیچ، یه سراغی هم که نمی گیری هیچ… سرت سلامت باشد قربان!
فقط لطف کن مرا به کافه ی دعوت کن به صرف چای و کمی نگاه عاشقانه …