دیگه اگه کلاهمون افتاد توی اون شهر نمی آییم برش داریم، اگه یه هو خدایی نکرده یه اتفاقاتی افتاد و رفتیم توی اون شهر راهمون رو کج می کنیم که مسیرمون نیافته به اون محله و اون خاطرها…
اگر زبونم لال و یه هو سرمون به سنگ خورد و راهمون افتاد به اون دیار، خودمون رو میزنیم به خریت که اصلا انگار از اول هم توی این شهر یه آدمی نبوده که روزی برای ما عزیز بوده و کلی خاطره و اینها…
دلمان هم بی خود می کند که برای خیلی از چیزها تنگ شود!
دل سنگي