جای خالی داشتن

اینجا قرار هست من جاهای خالی زندگیم، تنم و احساسم را با نوشتن و نوشتن پر کنم.

گپی با خودم!

دیشب وقتی برقها رفت حدود ساعت 10 شب اصلا دلم نخواست هیچ نوری باشه، حتی شمع هم روشن نکردم، نشستم توی همون تاریکی و فکر کردم، به همه چیزهای که توی این مدت پیش اومده، که بعضی هاش بشدت باعث شد اذیت بشم، خیلی از رفتارها، برخوردها، خیلی از کارها… سعی کردم بیرون گود وایستام و مسائل رو بررسی کنم، قضاوت نکنم، فقط نگاه کنم، ببینم کجایی کارم اشتباه بوده، خنده ام گرفت چونکه دیدم اصلا از اولش اشتباه بوده، و من با آگاهی با این مسئله وارد شدم، پس نمیشه گله ای داشته باشم از کسی، نمیتونم این وسط شخصی رو محکوم کنم، باید بپذیرم که خودم خواستم بقولی اون آدم جذب زندگیم بشه، پس دیگه جایی گله ای نیست، شکایتی نیست، حالا بماند که دلتنگی هست، بالاخره یه رابطه ی بوده، یه احساسی این وسط خرج شده، منکرش نمیخوام بشم، فقط میخوام بگم که از اینکه اون آدم نیست دیگه ناراحتم، دوستش دارم، براش آرزوهای بهترین رو دارم، قابل احترام برام خیلی، ولی دلخور نیستم از دستش که چرا نخواست ادامه بده، قطعا دلایلی داره برای خودش، زندگی آدمها بالا و پایین داره، نمیدونم شاید شرایطش یه طوری، شاید این راه بهترین راه، کسی چه میدونه بقول چارلزسی وست “وقتی اساس و بنیان زندگی ما می لرزد در طلب یاری به خدا رو می کنیم فقط برای آن که بیاموزیم، این خداست که انها را می لرزاند!”

۱ دیدگاه »

  محمد wrote @

يك مخاطب جديد:
خدا رو شكر كه خدا رو داريم.
خوشحال ميشم يه سر زنيد:www.myfreesight.wordpress.com


دیدگاه شما

HTML-Tags:
<a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <pre> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>