جای خالی داشتن
اینجا قرار هست من جاهای خالی زندگیم، تنم و احساسم را با نوشتن و نوشتن پر کنم.آرشیو برای جولای, 2008
خاطره
دیگه اگه کلاهمون افتاد توی اون شهر نمی آییم برش داریم، اگه یه هو خدایی نکرده یه اتفاقاتی افتاد و رفتیم توی اون شهر راهمون رو کج می کنیم که مسیرمون نیافته به اون محله و اون خاطرها…
اگر زبونم لال و یه هو سرمون به سنگ خورد و راهمون افتاد به اون دیار، خودمون رو میزنیم به خریت که اصلا انگار از اول هم توی این شهر یه آدمی نبوده که روزی برای ما عزیز بوده و کلی خاطره و اینها…
دلمان هم بی خود می کند که برای خیلی از چیزها تنگ شود!
ایرانی بازی
بعد از مدتی آدمها که جایشان عوض می شود، واژه هایشان هم عوض می شود، مثلا از “تو” می شود “شما” از “سلام عزیزم” می شود “Salam, Shoma?” بعد لحن صداها عوض می شود، مثلا خیلی رسمی و اتو کشیده می شود، کم کم دیگه اجازه ورود نداری، مثلا اگر قبلا برای همه بیزی بودی و برای اون طرف آزاد بعدش که جاها عوض میشه برای همه آزاد میشه و برای اون آدم بیزی، اصلا اینها تقصیر کسی نیست ها خاصیت رابطه ها اینطوری شده، مدلشه که تغییر می کنه برخوردها و رفتارها هم عوض میشه و اصلا هم نمیشه کاری کرد، خوب شاید بچه بازی بیاد و بی جنبه بازی ولی خوب هست دیگه اصلا ربطی به سن و سال و معروفیت و مشهور بودن و نبودن و تحصیلات و اینها نداره، کلا ذاتی آدمی اینه که وقتی شکل رابطه عوض میشه مدل برخوردش هم عوض میشه، خوب تاثیر میزاره، مثلا تا دیروز طرفت یه آدم خاص بوده، خوب یه آدم خاص هم کلی ویژگی داره نسبت به بقیه آدمهادیگه ولی یه هو شب میخوابی صبح بلند میشی می بینی از یه آدم خاص تبدیل شدی به یه آدم رسمی، خوب ناخودآگاه همه چیز عوض میشه دیگه، کلمات، واژه ها، برخوردها و الفاظ و …. بعدش اینها رو گفتم که بگم خوب آدمها تغییر می کنند، آدمها نظراتشون عوض میشه، آدمها کلا موجوداتی هستند غیر قابل پیش بینی مخصوصا از نوع ایرانیش، پس اصلا دنبال دلیل نباشید برای اینکه توسط کسی پیچونده شدید یا مدل رابطه تون عوض شد! خوب اینم یه نوع ایرانی بازی دیگه!!
گپی با خودم!
دیشب وقتی برقها رفت حدود ساعت 10 شب اصلا دلم نخواست هیچ نوری باشه، حتی شمع هم روشن نکردم، نشستم توی همون تاریکی و فکر کردم، به همه چیزهای که توی این مدت پیش اومده، که بعضی هاش بشدت باعث شد اذیت بشم، خیلی از رفتارها، برخوردها، خیلی از کارها… سعی کردم بیرون گود وایستام و مسائل رو بررسی کنم، قضاوت نکنم، فقط نگاه کنم، ببینم کجایی کارم اشتباه بوده، خنده ام گرفت چونکه دیدم اصلا از اولش اشتباه بوده، و من با آگاهی با این مسئله وارد شدم، پس نمیشه گله ای داشته باشم از کسی، نمیتونم این وسط شخصی رو محکوم کنم، باید بپذیرم که خودم خواستم بقولی اون آدم جذب زندگیم بشه، پس دیگه جایی گله ای نیست، شکایتی نیست، حالا بماند که دلتنگی هست، بالاخره یه رابطه ی بوده، یه احساسی این وسط خرج شده، منکرش نمیخوام بشم، فقط میخوام بگم که از اینکه اون آدم نیست دیگه ناراحتم، دوستش دارم، براش آرزوهای بهترین رو دارم، قابل احترام برام خیلی، ولی دلخور نیستم از دستش که چرا نخواست ادامه بده، قطعا دلایلی داره برای خودش، زندگی آدمها بالا و پایین داره، نمیدونم شاید شرایطش یه طوری، شاید این راه بهترین راه، کسی چه میدونه بقول چارلزسی وست “وقتی اساس و بنیان زندگی ما می لرزد در طلب یاری به خدا رو می کنیم فقط برای آن که بیاموزیم، این خداست که انها را می لرزاند!”
هذیان گویی
می گه دوست دختر گرفتم!
خوب مگه من چه ام بود!
که رفتی با یکی دیگه دوست شدی…
بی معرفت!
به احتمال زیاد تا یه مدتی فقط هذیان خواهم نوشت در اینجا!!
آرزو
این روزها آرزو می کنم مرد زندگیم چیزی شبیه حامد یزدان پناه باشد، با همان لبخند گرم و خواستن بی دلیلش…
آدم دیگه …
آدم دیگه گاهی وقتها دلش یه دنیا توجه میخواد، اصلا دلش میخواد یکی فقط بهش توجه کنه بی دلیل، خوب آدم دیگه دلش یه وقتهای میخواد خودش رو لوس کنه اصلا بچه بشه، همون جریان کودک دورن اینها دیگه.. خوب آدم دیگه بعضی وقتها دلش یه آغوش میخواد، خوب آدم دیگه دلش یه وقتها یه چیزهای میخواد دیگه …
خوب آدم دیگه وقتی از کسی بی توجه می بینه، دلش می گیره، بغض می کنه، عصبی میشه، بی حوصله میشه.. البته آدم اگر آدم باشد اون دلش رو خفه می کنه و هیچ انتظاری هم از هیچ نداره و نمیذاره هیچکدوم از اینها رو هم بخواد. حیف که آدم خیلی سخت آدم میشه !
خالی
به راستی این Googel Earth چقدر میتواند ما را به آدمهای که دور هستند نزدیک کند امروز همه اش در شهرت، خیابانت، خانه ات بودم، جایت خالی بود در آن گوشه پنجره که پرده را بزنی کنار و استخر را نگاه کنی.. به راستی جایت خالی بود اینجا در کنارم!
دلتنگی
خیلی زود است که بخواهم از دلتنگی بنویسم ولی دل است دیگر کاریش نمیشه کرد، وقتی که هوایی میشه پدر و مادرت را در می آورد و زندگی را می کند سیاه. حالا نه اینکه رنگ سیاه بد باشد ولی سفید بیشتر به دلم می نشیند………
وداع
چه دردناک است که تو اینهمه دوری و من هی باید لحظه وادع را تجربه کنم، و چه دردناکتر از آن دل کندن از آغوشی که برایم جز آرامش و امنیت هیچ چیز دیگری ندارد… و چه غم انگیز است این حقیقت که میدانی باید بروی و هی خاطرات را مرور کنی و هی کنکاش کنی که ببین کجا بیشتر از همه دلنشین تر بوده ای و کجا از هم عاشقانه تر رفتار کرده ای و هی با خود زمزمه کنی لحظات خواستن را ..