یک رابطه گسترده دوستی داریم چندین نفری هستیم که با هم دوستیم از این دوستی های دسته جمعی و گروهی همه توی فصل نو یه طوری همکاری داریم.. یکی از بچه ها که هم مقاله خوب می نویسد و البته وبلاگ هم می نویسد از نوع سیاسی و داغ… بماند که خیلی با طرز فکرش هم راه نیستم ولی دوستیم دیگر همین بحث و گفتگوهاست که گروهمان را فکر میکنم سر پا نگه داشته است…
اما مشکل از آنجا شروع شد که این دوستم ابراز علاقه ی خاص کرد و از آنجا که خیلی کوچکتر از من بود و نمیخواستم این مسئله جدی شود به شوخی و خنده با بقیه بچه ها به موضوع نگاه کردیم و رفت پیکارش و اونم رفت با کسی دیگر دوست شد و ما گروهمان همچنان بود…
تا چند وقته پیش با دوست دخترش رابطه اش قطع شد و این دوستمان حالش بسیار بد، از آنجا که کلا انسانیست نا امید، همیشه در افسردگی و یاس…
دیشب که داشتم با او چت می کردم دوباره فیلش یاد هندوستان افتاده بود و بعد از کلی حرف که کمی با عصبانیت بود و من که سکوت کرده بودم و فقط به حرفهایش گوش میدادم و دلم میخواست واقعا آرامش کنم که ناگهان گفت اصلا دیگه نمیخوام تو رو ببینم، وقتی می بینمت حالم بد میشه، تو یه دختر خودخواه و مغروری.. ناگهان برق سه فاز از من پرید گفتم ای بابا یکی دیگه ولت کرده رفته من محکوم شدم ولی باشه همدیگر رو نمی بینم دیگه.. تمام!
حالا همه اینها رو گفتم که بگم چرا آنقدر اصرار داریم وارد رابطه ی بشویم که از اولش میدونیم هیچ امیدی نیست، حالا من تحفه نیستم ها، ولی اصلا دلم نمیخواد خودم در گیر رابطه های بکنم که هیچ بار عقلی نداره، رابطه های که اول و تا آخرش میدونم محکوم میشم، در کل فکر کنم باید از اون دوستی گروهی جدا شوم هر چند شاید برای مدتی کمی ناراحت کننده است که رابطه های خوب این چنین باید دستخوش احساسات یه آدم شود و بهم بریزد…
“کاش بلد بودیم که چطوری و کجا و به کی دل ببندیم که نه خودمان و نه دیگران را آزار ندهیم”
فکر کردم بعد از کار گروهی قبلی دیگه مجله اینا مشغول نیستی. آفرین خوبه.
سلام
عزیزم منم کاملا با شما موافقم
دوست دارم به وبلاگ منم یه سر بزنی