جای خالی داشتن

اینجا قرار هست من جاهای خالی زندگیم، تنم و احساسم را با نوشتن و نوشتن پر کنم.

آرشیو برای ژوئن, 2008

مردان متاهل

وقتی مردی زنش به سفر میره و او در خانه می ماند گویا بهشت را به او هدیه داده ای، از زندانی آزاد شده است که دلش میخواهد از خوشحالی خودش را خفه کند …

احساسات بی مورد!

یک رابطه گسترده دوستی داریم چندین نفری هستیم که با هم دوستیم از این دوستی های دسته جمعی و گروهی همه توی فصل نو یه طوری همکاری داریم.. یکی از بچه ها که هم مقاله خوب می نویسد و البته وبلاگ هم می نویسد از نوع سیاسی و داغ… بماند که خیلی با طرز فکرش هم راه نیستم ولی دوستیم دیگر همین بحث و گفتگوهاست که گروهمان را فکر میکنم سر پا نگه داشته است…

اما مشکل از آنجا شروع شد که این دوستم ابراز علاقه ی خاص کرد و از آنجا که خیلی کوچکتر از من بود و نمیخواستم این مسئله جدی شود به شوخی و خنده با بقیه بچه ها به موضوع نگاه کردیم و رفت پیکارش و اونم رفت با کسی دیگر دوست شد و ما گروهمان همچنان بود…

تا چند وقته پیش با دوست دخترش رابطه اش قطع شد و این دوستمان حالش بسیار بد، از آنجا که کلا انسانیست نا امید، همیشه در افسردگی و یاس…

دیشب که داشتم با او چت می کردم دوباره فیلش یاد هندوستان افتاده بود و بعد از کلی حرف که کمی با عصبانیت بود و من که سکوت کرده بودم و فقط به حرفهایش گوش میدادم و دلم میخواست واقعا آرامش کنم که ناگهان گفت اصلا دیگه نمیخوام تو رو ببینم، وقتی می بینمت حالم بد میشه، تو یه دختر خودخواه و مغروری.. ناگهان برق سه فاز از من پرید گفتم ای بابا یکی دیگه ولت کرده رفته من محکوم شدم ولی باشه همدیگر رو نمی بینم دیگه.. تمام!

حالا همه اینها رو گفتم که بگم چرا آنقدر اصرار داریم وارد رابطه ی بشویم که از اولش میدونیم هیچ امیدی نیست، حالا من تحفه نیستم ها، ولی اصلا دلم نمیخواد خودم در گیر رابطه های بکنم که هیچ بار عقلی نداره، رابطه های که اول و تا آخرش میدونم محکوم میشم، در کل فکر کنم باید از اون دوستی گروهی جدا شوم هر چند شاید برای مدتی کمی ناراحت کننده است که رابطه های خوب این چنین باید دستخوش احساسات یه آدم شود و بهم بریزد…

“کاش بلد بودیم که چطوری و کجا و به کی دل ببندیم که نه خودمان و نه دیگران را آزار ندهیم”

جمعه های متفاوت

به راستی جمعه ها زندگیم با روزهای دیگر خیلی تفاوت دارد، من از شنبه تا 5 شنبه یک مدل زندگی دارم و در روز جمعه یک زندگی کاملا متفاوت..گاهی فکر می کنم به غیر از من کسی در من نیز هست که فقط در روزهای جمعه حضورش پررنگ میشود و بقیه روزها در خوابی عمیق در من فرو می رود..

روزهای جمعه فقط برای خودم هستم در همان اتاق کوچکی که کتابخانه ام با کتابهای که هرکدام برایم کلی معنا دارند و خاطره و تختم و لب تاپ (پدرو) و پدی عزیزم که اینها همه در روز جمعه رنگی دگر دارند برایم..

تمام روز را در اتاقم بسر می برم و رسماً و غیر رسما هیچ کار مفیدی انجام نمیدم، یک فیلم داخل لب تاپ میگذارم و اونم مدل سریالی می بینم و تمام صفحه های وبی که باهاشون کار دارم نیز باز هستند و گاهی سر میزنم و گاهی تکه ای از فیلم را می بینم گاهی کتابی میخوانم و قسمت عمده وقتم را روی تختم بی هدف ولو می شوم و تمام مدل بدنم را کش و قوس میدهم و در تمام این مدت هم به چیزهای مختلف فکر میکنم و هم نمی کنم اصلا افکارم انسجام ندارند یک جور رهایی فکر اسمش را می گذارم… در تمام روز برای خودم لابه لای وسایل اتاقم می چرخم و طوری از تنهایی لذت میبرم و گاهی تلفن که زنگ میخورد اگه شماره اش را دوست داشته باشم جواب میدهم وگرنه که هیچ اصلا محلش نمی گذارم… موبایلم که قربانش بروم دربست همیشه سایلنت به سر میبرد..

خوب دخترک وجودم در روز جمعه بیشتر از همیشه برام ناز میکند، خودش را لوس می کند و من هی قربان صدقه اش میروم و موهایش را نوازش می کنم و توجه می کنم به او که این چنین در این گوشه به من پناه آورده است و من چه لذتی میبرم که او تنها مرا میخواهد.

زندگیم در روز جمعه خیلی خلاصه شده و کوچک هست به نوعی فیلم، کتاب، دنیای مجازی، خواب و به طوری استراحت کامل و گاهی که دوستانم برای بیرون رفتن دعوتم می کنند نمیدانی چه لذتی دارد پیچاندنشان و ولو شدن روی تخت و کش و قوس دادن به بدن..

عروسی همکارم!

یه همکاری داریم (این همکارمان از نوع جنس مذکر است)، چند ماه پیش عقد کردند وقتی که شیرینی داد همه گفتند مبارک باشد، گفت هنوز کاری نکردیم که خلاصه شده بود سوژه برای خودش، هی ازش می پرسیدند پس کی یه کاری می کنید ، تا اینکه چند روز پیش شیرینی دادند مفصل و گفتند عروسی کرده باز که رفتیم برای تبریک گفت کاری نکردیم ای بابا ملت مونده بودند این بار چرا کاری نکرده است، حالا گویا منظور این بنده خدا از کاری نکردن مراسم عقد و عروسی بوده گویا مجلس نگرفتند و با یک سفر سر و ته قضیه را هم آورده اند خلاصه افکار ملت منحرف دیگه …

بندلباس

یکی از فامیلهای ما مدیر یه بخش دولتی البته از این مدیرهای کله گنده هست، بعدش چند وقت پیش ما خونه اینها دعوت داشتیم، خونشون قسمت شمال شهر که البته حیاط وسیعی دارد، و داخل این حیاط بند لباس وجود دارد، از اونجایی که خانمش یه کمی وسواس دارد و دخترش هم پزشکی میخواند خیلی دیگه به مسائل بهداشتی و سلامتی اهمیت میدهند.

حالا جریان بندهای لباس این بود که یکی از این بندهابرای لباسهای معمولی می باشد و یکی دیگر برای لباسهای زیر می باشد، خلاصه در قسمت که مخصوص لباس زیر می باشد روی بند انواع و اقسام لبهاسهای زیر زنانه و مردانه، مایوهای دو تیکه، در رنگهای مختلف وجود دارد، زیرا این خانواده مخصوصا دختر و مادر اعتقاد دارند که لباسها باید خوب آفتاب بخورد، یعنی یک هو می بینه 2 روز یا 3 روز این لباس که در رنگها و مدلهای و سایزهای مختلف هستند همانجا خودنمایی میکند و دل آدم را میبرند.

از قضا روزی که ما مهمان خانه این فامیلمان بودیم که معروف هست به آقای مدیر دولتی، بند پر بود از لباسهای زیر رنگی، آقا که دید مهمانها دارند می آیند داخل و خیلی ضایع است این بند این چنین جلوی چشم باشد ناگهان با صدای بلند گفت : “خانم این لباسهای زیرتون بردارید مثل این مغازه ها همه رقم و همه مدل” از آنجا که به خانم خیلی برخورد نگذاشت و نه برداشت گفت به آقای مدیر دولتی ربطی نداره که لباس زیر ما کجاست.. حالا شما فکر کنید همه مهمانها در بین راه و شاهد شنیدن این گفتگوی ناموسی بودند.. که ناگهای صدای خنده ملت در هوا چه شوری را به مهمانی بخشید خدا می داند..

زنگ موبایل!

این تکنولوژی هم برای خودش داستانی دارد، از وقتی که این موبایلها این امکان رو دارد، که میشه برای هر کسی یه زنگ خاص گذاشت، آقا ما داستانی داریم برای خودمان عجیب و غریب…

خوب منم برای اینکه خودم به جرگه استفاده کنندگان از تکنولوژی برسانم و خدای نکرده عقب نمونم، برای یه چند نفر آدمی که کمی حالا مهم هستند یه سری آهنگ خاص گذاشتم….

حالا این همکار عزیزمان زنگ موبایلش همون زنگی هست که من برای یه آدم خیلی خاص گذاشتم، از قضا این آدم خیلی خاص یه جایی دوری هم هست، بعدش خیلی کم پیش میاد تلفنی با هم تماس داشته باشیم، حالا هر وقت که این زنگ موبایل همکار گرامی بلند میشود این قلب ما آنچنان تکانی میخورد و تالاپ و تولوپی راه می اندازد که فقط خدا کمک می کند سکته ی چیزی نکنیم در این میان… حالا از طرفی هم دلمان نمیاد زنگ موبایل را عوض کنیم و از طرف دیگری هم نمیشود به همکار گرامی گفت جان مادرت اون آهنگ Love Story خزر رو عوض کن …

تشکر

او تنها دوستی است که این روزها و همه روزها من را همانگونه که هستم می پذیرد، بی قضاوت، بی هیچ سوال و جوابی، و من همیشه در کنارش آرامش دارم و همانگونه که هستم خودم را نشان میدهم بی هیچگونه تغییری در رفتار و گفتارم، او تنها دوستی است که بعد از اینهمه سال که با هم هستیم و کلی رفیق شدیم هنوز هم برایم تازگی دارد، و هر بار از دیدنش چه در دنیایی مجازی و چه در دنیایی حقیقی خوشحال میشم و اگر روزی قرار باشد از اینجا بروم شاید تنها آدمی باشد که دلم خیلی برایش تنگ خواهد شد…. اینها رو نوشتم که ازش تشکر کنم بخاطر حضور همیشگی اش در همه ی لحظات زندگیم همچون یک دوست.. فقط یک دوست….

او شاید هیچوقت نخواند این نوشته را ولی دلم خواست بنویسم که یادم باشد در این دنیا دوستی به خوبی او دارم…

تفاهم

دختر می گوید : حضور بچه زندگیمان را رنگی می کند!

پسر می گوید : بچه زندگیمان را به لجن می کشد!

می مانم بین این همه تفاهم و همفکری…

خودم!

ترجیح میدهم کمی سکوت کنم تا حرفی بزنم!

کمی ناپدید شوم !

کمی قایم شوم!

کمی خودم باشم و دنیای خودم!

هیچ اتفاق خاصی نیافتاده است، فقط کمی دلم برای خودم تنگ شده !

همین!