جای خالی داشتن

اینجا قرار هست من جاهای خالی زندگیم، تنم و احساسم را با نوشتن و نوشتن پر کنم.

بایگانیِ می 15, 2008

کوچه بن بست

خوب هر چه سعی کردم بفهم که کجای کارم اشتباه بوده متوجه نشدم، جز اینکه از اول اشتباه بود، اصلا من توی راهی قدم گذاشتم که راه من نبوده، ولی گذاشتم، خوب این اشتباه بوده، و هی ادامه دادم، و وقتی که دستهای تو، تویی دستهایم بود، این اشتباه برایم شیرین شد، آنقدر شیرین و خوشمزه بود که دلم میخواست تا آخر راه را بروم، ولی راه ما بن بست، یعنی یه کوچولوی بن بست رو در نظر بگیر هی برو ته اش سرت بخوره و برگرد، ولی همه این برو و برگرده ها خوب بود چون نفس تو، دستهای تو، تن تو، حضور تو بود و آنقدر اینها پررنگ بود که اصلا بن بستی کوچه معلوم نبود، انگار داریم دور عشق می چرخیم ولی غافل از اینکه دور خودمان در یک کوچه تنگ و بن بست می چرخیدم و با صدای بلند می خندیدم و من هی گاهی وسط این چرخش ها دستت را محکم تر می گرفتم و برایت سوت میزدم و قند در دلمان آب می شد از اینهمه خرچش و سرمان گیج میرفت و می افتادیم زمین و تازه متوجه می شدیم که در یک کوچه بن بست گیر کرده ایم که باز چرخش دو نفر همراه با خنده و سوت و جیغ شروع می شد، گاهی آدم چقدر دلش میخواهد اشتباه کند آنهم در یک کوچه تنگ و بن بست با عطر نفس تو!!