جای خالی داشتن
اینجا قرار هست من جاهای خالی زندگیم، تنم و احساسم را با نوشتن و نوشتن پر کنم.بایگانیِ می 13, 2008
دلتنگی های آدمی را باد ترانه میخواند
دیدی حالت خوبه ها، همه چیز عالیه، همه چیز آرومه، ولی یه هو دلت می گیره، دلت هوای کسی رو می کنه، نمیدونم حتی دلت برای یه خاطره ی تنگ میشه، برای یه آدم، یه شهر، یه جاده، حتی یه خونه، یه فروشگاه، حتی دلت برای یه ماشین، یه دریا، یه اتوبان، دلت برای یه نگاه، یه دست، یه بوس، یه نوازش، یه حضور گرم و دوست داشتنی، برای یه کلمه، یه چای و گپ دلنشین..
من الان دلم اون فروشگاه بزرگ رو میخواد، تو اون شهری که تو هستی، بعدش هی بریم توش بچرخیم و هی بخندیم، بعدش من هی کلاه های رنگی بزارم سرم و تو هی غش کنی از خنده و هی بگی وای چه دختر ملوسی شدی، اصلا من دلم از اون کلاه ها میخواد، من دلم شهر تو رو میخواد، اصلا من از اون چای سبزها میخوام، من اصلا دلم میخواد همه جاده های دنیا به یک جا ختم بشه، همه کلمه ها، همه شهرها، همه اتوبانها، همه خاطره ها.. من اصلا دلم میخواد همه چی این روزها به تو ختم بشه…
دلم باد میخواد، از این بادها که وقتی میاد با خودش کلی بوهای مختلف میاره، من بادی میخوام که با خودش بوی تو رو بیاره..
کاش دلتنگی آدمها نیز همچون سردردهاشون قرصی، شربتی، داروی داشت که تا میخوردی خوب میشدی.. دلتنگی این روزهام تو را میخواهد.. تو که دوری، خیلی دورتر از اینکه من یا تو بتوانیم فکرش را بکنیم.. اینهمه دریا، اینهمه جاده، این همه آسمان فاصله را خدا هم نمیتواند بشمارد…