جای خالی داشتن
اینجا قرار هست من جاهای خالی زندگیم، تنم و احساسم را با نوشتن و نوشتن پر کنم.بایگانیِ می 7, 2008
من و نمایشگاه
اول هفته با بهار صحبت کردم قرار شد که برای چهارشنبه بریم نمایشگاه، بعدش از اون طرف هم شنبه که با میریام انقلاب بودیم،دنبال کتاب فی حقیقته العشق سهروردی می گشتیم و پیدا نکردیم آخرش هم رفتیم سوپر استار و پیتزا خوردیم قرار شد که چهارشنبه بعد از ساعت کاری بریم نمایشگاه، به خودم گفتم خوب به بهار هم میگم سه تایی میریم بیشتر خوش میگذره، دوربین هم می برم هم از خودمون عکس می گیریم و هم کارهای عکاسی رو انجام میدم برای فصل نو.
چهارشنبه که بهار اس ام اس دادم برای ساعت و مشخص کردن محل قرار گفت که دیروز یعنی سه شنبه با بچه ها رفته و خیلی هم بهش خوش گذشت، نمیدونم ناراحت نشدم، ولی یه حس غریبگی اومد یه لحظه سراغم ولی بعدش که وبلاگ بهار رو خوندم خوشحال شدم که اینهمه بهش خوش گذشته، میریام هم که قرار بود خبر بده مثل همیشه که وقتی من قرار میزارم نمیاد، گفت خاله ام اینها قرار بیان خونمون و نمیام.
بعدش من موندم که برم یا نرم، از یه طرف تنهایی خیلی برام جالب نبود برم از یک طرف هم باید میرفتم برای فصل نو عکس می گرفتم.
خلاصه مثل همیشه که باید تنهایی میرفتم مثل بچه های خوب دوربینم و برداشت با ام پی تری و راه افتادم به سمت نمایشگاه، بعد از این عکس هام رو گرفتم، رفتم انتشارات رشد که یکی از دوستای دوران دانشگاهم اونجا بود کلی از دیدنم خوشحال شد بهم کتاب و سررسید کادو داد، بعدش رفتم نشر چشمه یکی از دوستای دیگه ام رو دیدم اونم به هم سه تا کتاب کادو داد. بعدش داشتم عکس می گرفتم یکی از این غرفه ها گفت خانم میشه از غرفه ما چند تا عکس بگیرید مهمون داریم، گفت باشه ازشون کلی عکس گرفتم که قرار شد میل کنم و بعدش اونها هم بهم 2 تا کتاب کادو دادن، رفتم ناشران خارجی عکس گرفتم اونجا هم دو تا کتاب گرفتم.
وقتی از نمایشگاه اومد بیرون گفتم سر میریام و بهار کلاه رفت که با من نیومدن چونکه اگه بودن به هوای من کلی کتاب مجانی گیرشون می آمد.