جای خالی داشتن
اینجا قرار هست من جاهای خالی زندگیم، تنم و احساسم را با نوشتن و نوشتن پر کنم.آرشیو برای می, 2008
جهنم جای خوبیست!
باید به بعضی آدمها رک بگی به درک، به جهنم
اینطوری هم طرف می فهمه که چقدر از نبودنش راضی هستی
هم تکلیفت با خودت روشن میشه..
حالا با تمام وجودم می گم به درک. به جهنم که نیستی و اینهمه دوری!
برایم حرف بزن!
ببین! من خیلی خسته ام! از کار، جلسه های پی در پی، کلاسهای پشت سرهم، کتابهای نخوانده، شلوغی تهران، گرمای این روزها، مشکلات زندگی، نبودن آدمهای اصلی زندگیم، بی مهری ها، دل شکستن ها، زخم زبونها حتی این حس تنهایی که چند روزه داره سعی می کنه منو از پا در بیاره، از همه ی اینها خسته ام، اما میتوانم همه اینها را تاب بیاورم و صدایم در نیاید و حتی لبخند بزنم، اما بی مهری تو را نمی توانم تاب بیاورم، دوریت را نمیتوانم تحمل کنم، اینهمه نبودنت این روزها دیگر آزار دهنده شده برایم… هی چرا سکوت کرده ای؟ برایم حرف بزن!!!
آدمها
چرا آدمها می آیند در زندگیمان و می مانند و می مانند و خوب که ما خیالمان راحت شد که هستند بعدش یک هو میروند و دیگر هیچ اثری از آنها نمی ماند..
چرا آدمها پای قول و قرارهایشان نمی ایستند دیگر…
چرا آدمها حرفهای شان با رفتارشان یکی نیست….
مشکل شرعی!!!
می گم ها از نظر شرعی اشکال نداره این آقایون ارشاد اینطوری سرتا پای خانمها رو برانداز می کنند خدایی نکرده هوسی، شهوتی، تحریکی، چیزی اینها سراغشون نمیاد…
بعدش این خواهران ارشاد و برادران ارشاد وسط خیابون جلوی چشمای ملت با هم می گن و می خندد بنظر شما از نظر شرعی مشکل سازی نیست آنوقت…
بدجوری نگرانشون شدم آخه!!!
عشق
زن رفت و پشت سرش درب را محکم بست،
او دیگر هیچوقت به آن اتاق بر نگشت،
او خودش را عشق را برای همیشه
پشت درهای بسته آن اتاق گذاشت
و رفت..
تهوع
حالت تهوع دارم، تهوعی عجیب.
تهوعی که از جنس همه ی تهوع ها نیست!
تهوع غم انگیز و دردناک!
دلم نمیخواهد بگویم که همه چیز خوب هست!
نه یک چیزهایی خوب نیست، اصلا خوب نیست!
اصلا یه چیزهای بهم ریخته، و اونطوری که من همیشه فکر می کردم نبوده!
و این خیلی خیلی غم انگیز که من بعد از اینهمه وقت فهمیدم!
خیلی حالت تهوع دارم!
دلم میخواهد همه این خواستن را بیاورم بالا!
همه این عشق را، همه این دوست داشتن را بیاورم بالا..
دلم میخواهد زندگیم را بیاورم بالا….
کوچه بن بست
خوب هر چه سعی کردم بفهم که کجای کارم اشتباه بوده متوجه نشدم، جز اینکه از اول اشتباه بود، اصلا من توی راهی قدم گذاشتم که راه من نبوده، ولی گذاشتم، خوب این اشتباه بوده، و هی ادامه دادم، و وقتی که دستهای تو، تویی دستهایم بود، این اشتباه برایم شیرین شد، آنقدر شیرین و خوشمزه بود که دلم میخواست تا آخر راه را بروم، ولی راه ما بن بست، یعنی یه کوچولوی بن بست رو در نظر بگیر هی برو ته اش سرت بخوره و برگرد، ولی همه این برو و برگرده ها خوب بود چون نفس تو، دستهای تو، تن تو، حضور تو بود و آنقدر اینها پررنگ بود که اصلا بن بستی کوچه معلوم نبود، انگار داریم دور عشق می چرخیم ولی غافل از اینکه دور خودمان در یک کوچه تنگ و بن بست می چرخیدم و با صدای بلند می خندیدم و من هی گاهی وسط این چرخش ها دستت را محکم تر می گرفتم و برایت سوت میزدم و قند در دلمان آب می شد از اینهمه خرچش و سرمان گیج میرفت و می افتادیم زمین و تازه متوجه می شدیم که در یک کوچه بن بست گیر کرده ایم که باز چرخش دو نفر همراه با خنده و سوت و جیغ شروع می شد، گاهی آدم چقدر دلش میخواهد اشتباه کند آنهم در یک کوچه تنگ و بن بست با عطر نفس تو!!
تیغ
اینهمه تردید نمیدانم برای چیست
باید یک شب تیغ را بردارم
و کامل بدون هیچ گونه هراسی
بکشمش روی مچ دستم
و خودم را برای یک
سقوط هیجان انگیز آماده کنم….