داشتم به این فکر میکردم، چه می شود یک روز که از خواب بیدار می شوم، تو را در کنار خودم ببینم، اصلا چه اشکالی دارد یکی از آرزوهایم تو باشی، یکی از آروزهای دیگرم این باشد که در شهری زندگی کنم که تو هستی، حالا نمی گویم در خانه ات، در اتاق خوابت، در زندگیت، میدانم محال است ولی وقتی حس می کنم از همان خیابانی رد خواهم شد که تو روزها و شبها از آن رد می شوی، احساس شادی میکنم، وقتی تصور می کنم از همان فروشگاهی خرید می کنم که تو در آن خرید می کنی احساس خوبی دارم، وقتی فکر می کنم در هوای نفس می کشم که تو هم در همان هوا نفس می کشی حال خوشی بهم دست میدهد اصلا هوای شهری که تو در آن زندگی میکنی هوای زندگیست، هوای بودن و هوای عشق است….
شاید با نوشتن این مطلب به بازی وبلاگی که مریم دعوت هم پاسخ داده باشم. آرزوهای محال!
نیمدونم چطوری میشه آرزوهای محال دو نفر انقددددددددددددر به هم شبیه باشه ؟؟ یعنی خود خودش باشه؟؟؟؟ تو جوابی براش داری سارا جون؟ من فقط جرات نوشتنش رو هم نداشتم وقتی مریم به این بازی دعوتم کرد….!