جای خالی داشتن

اینجا قرار هست من جاهای خالی زندگیم، تنم و احساسم را با نوشتن و نوشتن پر کنم.

آرشیو برای آوریل, 2008

من و بیمه

رفتم اداره بیمه برای کاری، توی یه صف طویل ایستادم کلی آدم جلوی من هست، بعدش اون آقاهه که پشت میز نشسته یه هو روش بر می گردونه به من می گه خانم، شما بیایین جلو، ملت سر تا پایی منو یه نگاه می کنند، انواع و اقسام صداها ازشون در میاد. منم که موندم این یارو چرا بین اینهمه آدم منو انتخاب کرده، میرم جلو می گم بله، می گه همیشه حق تقدم با خانمهاست، کارتون چیه، میگم آقا این همه آدم جلوی من ایستادن، بعدش شما یادتون افتاده که حق تقدم با خانمهاست، میگم خاک بر سر ما خانمها کنند که فقط توی صف حق تقدم باهامون هست، اون جاهای اصلی که باید باشه هیچ کس به حرفمون گوش نمیده، طرف می گه چی خواستم بهت حال بدم چرا شاکی میشه، گفتم قربونت این بار فقط سعی کن به خواهر و مادرت حال بدی اونم از نوع خفن…

ملت میزنن زیر خنده، میرم آخر صف سر جام می ایستم… و باز همه نگاه به طرف من می چرخد…

رفتار

اینطور وقتها دلم میخواست یه پسر داشتم، یه پسر که هر وقت آنقدر حرصم می گرفت
همه ی دنیا را و مخصوصا رفتار تو را حواله دهم به جایی پسرم و کمی آرام شوم

انتقاد

همیشه سعی کردم آدمها رو همونطوری که هستند بپذیرم.. هر چند با نظرات من تفاوت داشته باشند.
و همیشه اگر کسی از من انتقاد کند و یا در موردم قضاوت کند، خورده ای بهش نگیرم.. مخصوصا اگر اون آدم هیچ شناختی روی من نداشته باشد.
راستش از اینکه مورد انتقاد یا قضاوت قرار بگیرم کمی خوشحال میشم، چونکه حتما مورد توجه اون آدم قرار گرفتم و حتما براش مهم بودم که برام وقت گذاشته حتی اگر مورد قضاوت و یا انتقاد باشد.

ولی در کل حرف من اینه وقتی ما آدمها هر کدوم کلی ضعف داریم، کلی ایراد داریم، کلی مشکل داریم .. چطوری به خودمون اجازه میدیم به کسی دیگه انتقاد کنیم.. دقیقا در مورد همان مسائلی که خودمون ضعیف هستیم….
یه جایی خوندم وقتی که به کسی انتقاد می کنید دقیقا اون مشخصه رو خودتون دارید ولی چون نمیخواهید قبول کنید دست به فرافکنی میزنید….

بگذار

ترکم مکن

بگذار دستهایم

برای همیشه

در دستهای تو باشد

ترکم مکن

بگذار نگاه

همیشه خیره بر نگاه باشد

ترکم مکن

بگذار نام

همیشه بر روی لبهایت باشد…

تنهایی

میدونی تنهایی توی نگاه همه آدمها هست، هر چقدر هم که آدم دورش شلوغ باشه، هر چقدر هم که آدم مهمی باشه، هر چقدر هم که عاشق باشی بازم تنهایی هست.. یه جایی درست وسط ترین نقطه بودنت یقه ات رو می گیرهدقیقا جایی که نباید خودش رو نشون بده تو یه هو می بینیش..
وسط یه جلسه ی مهم کاری، یا وسط یه بحث خانوادگی، وسط خنده دو تا عاشق، یا وسط بازی بچه ها یا وسط یه جمع صمیمی دوستانه، حتی موقع نوشتن وبلاگت یه هو خودش رو بهت نشون میده، آنقدر حضورش پررنگ میشه که با هیچ رنگ دیگه نمیشه جاشو عوض کرد، حالا هر چقدر هم که ازش فرار کنی و بگی نیست یه هو یه جایی میاد که تو دیگه هیچ کاری نمی تونی بکنی و باید فقط بشینی و نگاهش کنی و صبر کنی تا کی آروم آروم خودش بره پی کارش….

کلمات

میدانی، من اینها را که اینجا می نویسم به کسی نمی گویم، فقط محتویات ذهنم هست که گاهی بصورت کلمات و واژه ها اینجا می نویسم، آدرس اینجا را فامیل هایم ندارند، حتی دوستان نزدیکم، حتی دشمنانم، اینجا راحت می نویسم، با اینکه مردم بر من خُرده می گیرند که چرا هی در جاهای مختلف می نویسم، آخه آنها نمیداند که من هی دلم میخواهد چیزهای بنویسم، و داخل آن نوشته ها گاهی از تو یاد کنم، و چونکه قرار نیست کسی از تو چیزی بداند بخاطر همین باید در جاهای بنویسم که گنگ باشد، مثل خودتو دور باشد، آنقدر دور که حتی تصویرت در ذهنم هم پاک می شود گاهی… اما مردم که نمیدانند، وقتی می آیند و نوشته های من را میخوانند برای خودشان فلسفه بافی می کنند، و شروع می کند به حرفهای زدن، حالا من نمیدانم چطوری به این نتیجه می رسند که من دیوانه شده ام چونکه نوشته هایم سر و ته ندارد و گنک هست.. بعدش هی گویند دختر خودت را به دکتری، روانشناسی چیزی نشون بده، بعدش من میخندم و یاد تو می افتم که چقدر خنده ام را دوست می داشتی و به خودم می گویم نسل بعد از من اگر اینها را بخواند من را به چه چیزی متهم می کند؟؟!!

خدای من

خدایای من لطف کن همه کارهایت را بگذار کنار و فقط به من گوش کن، لطفا اینجا روبروی من بنشین، و تمام حواست بمن باشد، میدانی که بدم میاد وقتی که میخواهم حرف بزنم حواست بمن نباشد، و من هی تردید داشته باشم که حرفهایم را می شنوی یا نه؟!! پس لطف کن توی چشمهای من نگاه کن و چند دقیقه برای من باش، فقط برای من!

خدای من! میشود لطف کنی یک از آن فرشته هایت را بمن معرفی کنی که خیلی بزرگتر باشد، و من آنقدر قبولش داشته باشم که دستم را بدهم به دستش و او مرا هر کجا که میخواهد ببرد، دلم میخواهد کسی باشد که فکرش خوب کار کند و هی از من نپرسد، دلم میخواد برای یه مدتی هم که شده اون برایم تصمیم بگیرد و من فقط استراحت کنم، میشود یک فرشته با شعور و درک بمن نشان بدهی، که هی نخواهد مرا تغییر دهد و مرا همینطوری که هستم به خواهد و هی غر نزند چرا آنقدر کار می کنی، خدای من میشود لطف کنی و یک فرشته ی باشد که خیلی خیلی آگاهیش کامل باشد و از این فرشته های زمینی نباشد، لطف کن یک فرشته ی آسمانی، از جنس آسمانی باشد..

خدای من ممنونم که حواست بمن بود، فرشته را به همان آدرس همیشگی پست کن لطفا…!

مقدس

حضورت در خانه ی من، در اتاقم، پشت میز کامپیوترم، جلوی کتابخانه ام، روی تختم

گویا در خواب بودم من، یا بیداری، کاش کسی در آن لحظه یک سیلی بمن میزد

تا از خواب بیدار شوم، ولی گویا بیدار بودم

بوی عطرت همه فضای اتاقم را پر کرده است.

چقدر حس خوبتری نسبت به همه وسائل این اتاق پیدا کردم

یه جوری مقدس شده اند …

قدم

قدمهایم را خیلی آهسته بر میدارم

آنقدر آهسته که حتی خودم هم صدایش را نمی شنوم

آنقدر آروم در کنارت قرار می گیرم

که حس نمی کی هستم..

می دوم

آنقدر می دوم که به نگاه تو برسم

کسی مرا از پشت نگاه میدارد

من فریاد می زنم

مثل یک کابوس در یک شب برفی

و خودم را لبه پرتگاه می بینم

و دستی که دارم مرا حل می دهد

و من به ته دره سقوط می کنم

و حسرت رسیدن به نگاهت

با من به اعماق دره می رود..

دیدی جدیدا بعضی از این دختر و پسرها تا می خوان بگن خیلی با کلاس هستند زودی حرف رو می کشونند به مسائل جنسی و س.ک.ص و هی از خودشون ادا در میارن و هی عشوه و غمزه اینها و شروع می کنند از خودشون تز داردن، که مثلا الان پارتنرم نیست، چیکار کنم، هوس کردم از این حرفها…

بعدش برای اینکه خودشون رو خیلی صمیمی نشون بده می پرسند تا حالا س.ک.ص داشتی، چند بار، بعدش که جواب سر بالا میدی، می گه برای مسئله خاصی نمی پرسم میخوام نتیجه گیری کنم، میدونی آخه از روی تعداد دفعات س.ک.ص میشه به خیلی چیزها پی برد، مثلا درصد نیازت، درصد احساسات، درصد حساس بودنت و روحیاتت و خیلی چیزها دیگه..

والله من که شاخ در آوردم چونکه بنظرم س.ک.ص یه چیز کاملا شخصی هست، و خیلی هم مهم نیست، حالا این سری آدمها دنبال چی هستند من که نفهمیدم، شما فهمیدید بمن هم خبر بدید…

Older entries »