جای خالی داشتن
اینجا قرار هست من جاهای خالی زندگیم، تنم و احساسم را با نوشتن و نوشتن پر کنم.آرشیو برای مارس, 2008
دیدی تازگی ها مد شده آدمها برای اینکه بگن خیلی با کلاس اند اسم چهار تا هنرپیشه هالیودی رو یاد می گیرن و هی تکرار می کنند و بعدش هی از سینمای ایران ایراد می گیرن.. بعدش برای قوی کردن با کلاسی شون هی اسم آهنگهای خارجی رو می گن و یاد خواننده خارجی رو میگن، بعدش هی آدمهای که آهنگهای ایرانی گوش میدن مسخره می کنند… بنظرم که کار جالبی نیست… خوب هر کس یه سلیقه داره، و هر آدمی یه طرز فکر دیگه… بعدش هم فیلم دیدن اصلا نشانه ی با کلاس بودن نیست…
دیدی چند نفری بلند می شید میرید بیرون، بعدش هر کسی یه نظری داره، بعدش آخرش تصمیم می گیری برید سینما، بعدش که میرید سینما یه هو وسط فیلم همونهای که پیشنهاد سینما رو دادن، تریپ روشنفکریشون گل می کنه بعدش هی می گن پاشیم بیریم، عجب فیلم مسخره ای، بعدش هی در گوشت غر غر می کنند.. آقا من رسما حالت تهوع بهم دست میده از این مدلی بیرون رفتن ها….
یاد
امروز وقتی اون آقاهه توی تاکسی کنارم نشسته بود، خیلی دلم میخواست خودم رو بچسبونم بهش، خیلی دلم میخواست دستاش رو بگیرم، خیلی دلم میخواست لمسش کنم. بوش کنم حتی… خیلی دلم میخواست..
آقاهه خیلی بوی تو رو میداد…دستاش خیلی شبیه تو بود حتی نگاهش که میخکوب شده بود روی لاک ناخنهام
حرفهای یواشکی
دلزده شده ام از آدمها، به جز چند تا دوستی که دارم، و چند تا وبلاگهای که آدمهایشان خیلی خیلی برام عزیز هستند، حوصله هیچ کس دیگری را ندارم، مخصوصا آدم تازه ی، رابطه ی تازه ای، درگیری تازه ای..
میدانم دلم میخواهد همینطوری که ذهنم خالیست… خالی بماند، دلم نمیخواهد ذهنم را درگیر آدمی بکنم، دلم میخواهد اگر قرار است ذهنم درگیر شود درگیر چیزی شود که برایم ارزش دارد، آدمها دیگر برایم ارزشی ندارند.. دیگر اعتماد اولیه را به اونها ندارم.
نمیدانم یه حالتی دارم عجیب و غریب….
حوصله ناله کردن هم ندارم..
اصلا دلم میخواد بی خودی بنویسم و بی خودی موسیقی گوش دهم، بی خودی راه بروم.. بی خودی گریه کنم و حتی بی خودی بمیرم…