جای خالی داشتن

اینجا قرار هست من جاهای خالی زندگیم، تنم و احساسم را با نوشتن و نوشتن پر کنم.

عشق را جا گذاشتم روی چشمهایت.

دلی ندیدم از تو، چه در روزهای خوشی در روزهای ناخوشی، اگر روزی خواستی سراغ دلم رو بگیری، یادت باشد همه ی بیدلی ات را روی دلم سوار کردم و رفتم.. تا ابد… تا آخر…

روز پدرانت مبارک.

پدر
و
من
ندارم
ندارم
ندارم
ندارم….

روشنایی پر از تاریکی

چشام رو که میزارم روی هم صورتم خیس میشه، گونه هام می سوزه، قطره ها چه راه طولانی رو باید طی کنند تا از چشم سرازیر بشن و بیان پایین و جاری بشن روی صورتت و خیس کنن و طعمشون رو حس کنی…… قطره ها وفادارند.

الهی آروم خوابیده باشی، نترسی از اونهمه تاریکی. من توی این روشنایی همه اش به فکر توام توی اون تاریکی.

اندرزهای درباره مردان.

زندگي مرد در سه “شين” خلاصه ميشود:
شهوت
شکم
شهرت
اگر اين سه را بدست آرد ديگر خداي را بنده نيست.

این جملات عاشقانه و رمانتیک رو جناب آقای “پلوتارک” فرموده اند، اگر شکایتی، اعتراضی دارید برید سراغ اون، من بنده حقیر فقط نقل قول کردم… ولی یه چیزی بگم وقتی یکی همجنس خودتان این رو بگه دیگه چه شودددددددددددد.

می تابه.

چه اهميت داره که صبح زود خواب بد ديدي و با گريه از خواب پريدي و وقتي ديدي خونه خاليه نشستي همونجا بالشت رو گرفتي بغلت بلند بلند گريه کردي…
چه اهميت داره که رفتی توی اتاق بابات و جای خالیش رو دیدی و باز یادت افتاد که نیست هیچوقت دیگه نیست نشستي بلند بلند گريه کردي…
چه اهميت داره که تو با کلی استرس برای دوستت یه جریانی رو تعریف کنی بعدش اون یه چیزی بهت بگه که انگار یه پارچ آب یخ ریختن روی سرت و همانجا بشینی خيلي بلند گريه کنی…

هيچ کدوم از اينا اهميت نداره
باز هم خورشید می تابه روی صورتت و تو میدونی که زندگی در جریان هست…. با همه ی بالا و پایین های که داره…

شنبه ی خونین

من از ساعت سه و نیم سمت انقلاب بودم و چیزهای دیدم که شاید اگه کسی برام تعریف می کرد هیچوقت باور نمی کردم دیدم که کلی جوان رو ریختن توی این ماشین های حمل گوشت و درش رو هم بستن و بردن، دیدم که این گاردی ها ریختن سر یه پراید و موتور بی سرنشین و داغونشون کردن و آخرش هم با یه اسپری قرمز روش یه خط کشیدن من دیدم که ملت رو می کردن توی یه کوچه بعدش از دو طرف حمله می کردن میزدنشون من دیدم توی میدان توحید ملت رو به قصد مرگ زدن بعدش باتوم هاشون رو گرفتن بالا می گفتن الله اکبر می رفتن من دیدم که توی امیر آباد مردم با سنگ از خودشون دفاع می کردن و اونها با باتوم حمله می کردن من دیدم یه خانم چادری کاملن محجبه تقاطع امیرآباد و بلوار کشاورز به این بسیجی که زیاد هم بودن گفت شما بسیجی هستید؟ بسیجی زن و بچه مردم رو میزنه؟ بسیجی اونهای بودن که رفتن جبهه و شهید شدن؟ من دیدم خانمه با اشک و گریه همه این حرفها رو میزد و یکی از کله گنده هاشون داد زد سر خانمه .. من دیدم ایرانی چطور ایرانی را میزد …..

یاد

یاد می مونه که توی این روزهای پر از استرس و اصظراب که باید می بودی، بیشتر از همیشه نبودی، نبودی….

آخر قصه ی من نزدیکه.

فکر می کنم آدم یه جایی از زندگیش خسته میشه.
از همه چیز
جنگیدن
عاشقی
دوست داشتن
خواستن
رفتن
امیدواری
بودن
نبودن
و حتی از خودش..

روزمره گی.

داشتم فکر می کردم توی همه ی اون لحظه های که بمن میگفته نمیتونم، نمیشه، نیستم، کار دارم، اعتبار موبایل ندارم، شارژ موبایل ندارم، توی همه این مدت که شاید هزار بار بیشتر اینا رو گفته بهم و منم باور کردم که واقعن آره شرایط اش یه مدلی که نمیتونه، میتونسته، موبایل داشته، وقت داشته و میشده…. این یعنی یا من خیلی احمق بودم توی این رابطه یا خیلی عاشق بودم و شاید هم احمق عاشق…

سپاس

سپاس از تو که بودی با من هر چند کوتاه.
و حالا رفته ای،
و جای خالیت
مرا می برد به روزهای که
بی آنکه بخواهیم مفت از دست دادیم.

Older entries »