جای خالی داشتن
اینجا قرار هست من جاهای خالی زندگیم، تنم و احساسم را با نوشتن و نوشتن پر کنم.نیایش
خدایا،
اگر خواستهام را اجابت میکردی،
به خودم قول داده بودم
خیلی دوستت داشته باشم
حالا که خواستهام را اجابت نکردهای
باید حواسم باشد که
خیلی بیشتر دوستت داشته باشم.
آخر میترسم فکر کنی اینهمه سال
تو را بخاطر اجابت خواستههایم
خواسته بودم.
نمیدونم مال کی هست لینکی پیدا نکردم ولی یه جای خونده بودمش
تنها آغوش تو مونده.
اومد من رو بغل کنه حس خیلی بدی داشتم خودم کشیدم عقب اخمهاش کرد توی هم گفت ما خیلی سال که با هم دوست هستیم یه بغل که میشه، رفتم پشت میز نشستم گفتم نه من توی دوستیام متعهد هستم الان کسی هست توی زندگیم دلم نمیخواد نمیتونم، بعدش شروع کرد موعظه کردن که ول که این حرفها رو دیگه دورهای این حرفها گذشته الان زنهای شوهردارش متعهد نیستن، مردها همینطور، خیلی سخت میگیری، جوانی باید لذت ببری، گفت تو فکر میکنی اون فقط با تو هست، به تو وفاداره، گفت واقعن فکر میکنی جز تو هیچ دختر دیگهی تو زندگیش نیست، هی از این حرفها زد، من نشسته بودم پشست میز داشتم به تو فکر میکردم، بلند شدم گفتم من کاری به اون و آدمهای دیگه ندارم هر کسی هر کاری میکنه اول برای خودش میکنه من به این اصل اعتقاد دارم من دوست ندارم به جز آغوش اون تا وقتی هست آغوش مرد دیگهی رو تجربه کنم کیفام رو برداشتم اومدم بیرون همین و تمام.
دل مرا مرنجان
همهی تلاشام برای دیدنت فقط این بود که دلم میخواست وقتی کادوی تولدت رو بهت میدم برق شادی و خوشحالی رو توی چشمهات ببینم همین دلم میخواست اون لحظه که داری کادو رو باز میکنی یه دل سیر نگاهت کنم ولی انگار قسمت من نیست آقای پیک باید ببینه .
سخن عاشق
کسی که بخواهد بیعدالتیهای ارتباط را بپذیرد، کسی که همچنان با ملایمت، مهربانانه، بدون آن که پاسخی بشنود، سخن بگوید به مهارتی عظیم نیاز دارد.
رولان بارت- سخن عاشق
وقتی نمیشه مرگ رو تعبیر کرد.
من چطور می توانم به تو بگویم صبور باش، وقتی خودم هنوز بعد از یکسال و خورده ای صبور نبوده ام، منی که هر بار پایم را می گذارم داخل کوچه بغض در گلویم آوار می شود، وقتی می بینم ماشین پدرم دیگر جلوی خانه نیست، وقتی دیگر صدایش توی خانه نیست، وقتی دیگر دست نوازشش نیست، من چطور می توانم به کسی که تازه پدرش رااز دست داده بگویم صبور باش، چطور می توانم بگویم خدا بزرگ است که حتمن بزرگ هست، من چطور می توانم بگویم مریم آروم باش درست می شود وقتی میدانم جای خالیش باهیچ چیز پر نمی شود، چطور می توانم بگویم مریم عزیزم دعا کن وقتی میدانم با دعا فقط یه آرامش نسبی به تو دست میدهد ولی ته دلت آتشی دائمی برقرار است من چطور می توانم بگویم مریم روحش شاد وقتی آشوبم و هیچ تعبیری برای این مرگ ندارم، چطور می توانم اینهمه ناتوانی را ببینم و صبوری کنم که مریم جان زندگی مجموعه از همین لحظات هست که مادستمان کوتاه هست در برابر مرگ خیلی هم کوتاه هست دستمان…
تو مرا جان و جهانی.
یه جایی به خودت میآیی که خیلی دیر شده ولی خب بالاخره متوجه میشی جایی نداری توی زندگی یه آدم دیگه فقط داری بازی میکنی با خودت همین.
اگر نمیتوانی حقیقت را بپذیری برو بمیر.
می فهمم بهم دروغ میگه ولی سکوت میکنم هیچی نمیگم اصلن نمیفهمم، برای چی ول نمیکنم برم.
دستام نمی رسه.
یه روزهای برای همه پیش اومده ظاهر امر همه چیز خب و اوکی هست ولی از نظر احساسی و حالت روحی بهم ریخته هستیم، دیروز من همینطوری بودم، نگاه ظاهر قضیه می کردم همه چیز مرتب بود ولی من انگار توی دلم داشتن رخت می شستن توی فکرم انگار یکی داشت جاروبرقی می کشید، اوضاع اصلن خب نبود، توی این خب نبودنها کسی هم نبود، تا وقتی آفیس بودم به طبع سرگرم کار و هی حواسم رو پرت می کرد، ولی قضیه خیلی وخیم تر از اینا بود که بشه سر و ته اش رو با کار و موسیقی و کتاب بهم آورد، رسیدم خونه تا وارد اتاقم شدم چشمم به عکس بابام افتاد انگار داغ دلم تازه شد عکسش رو گرفتم توی بغلم و شروع کردم به گریه فکر کن داشتم التماس می کردم برگرد، نمیدونی چه حال ویرانی داشتم به یه عکس داشتم التماس می کردم برگرد به خدا به کائنات نمیدونم به هر چیزی که فکرش رو می کردم امکان داره برام این کار رو انجام بده التماس می کردم برگرد یه لحظه به خودم اومدم هوشیار شدم میون گریه و اشک خنده ام گرفت خیلی خنده رو کردم به عکس بابام گفتم چه توقع بیهوده ی دارم اون آدمی که زنده است داره راست راست راه میره هر چی به این خدا میگم این رو بده بمن گوش نمیده اصلن محل من نمیذاره بعدش بیاد تو رو که نزدیک یکسال از من گرفته برگردونه که هر کدوم از این کار رو انجام بده چه تو رو برگردونه و چه اون رو بده بمن برای من معجزه است .. بیهوده داشتم التماس می کردم.
بگذار باعث سرگرمي تو باشم،
خیلی دلم میخواد یه دستی، نوری، آدمی، چیزی بیاد من رو از این حالت رخوت بکشه بیرون خیلی دوست دارم یکی بیاد بهم بگه پاشو برو سراغ زندگیت اون داره زندگیش میکنه تو هم به هیچ کجاش حساب نمی کنه خب.
تیتر از آقامون شل سیلور استاین
کتاب نوشت
توی دلم گفتم عزيز دلم، با نگاهت مرا بدوز. به هرجا که دلت میخواهد بدوز؛ به زندگی، به مرگ، به عشق، به هرچه دوست داری. در برابر نگاهت من ابر میشوم، دود میشوم که بتوانی مثل باد بازیام بدهی. نفس گرمت را روی تنم فوت کن، ببين چهجوری ناپديد میشوم.
پیکرفرهاد- عباس معروفی